سرسخن ها2

سر سخن
عصر‌جديد
كريم فيضي


عصر جديد از چه زماني آغاز مي‌شود؟ پرسش از «عصر جديد» پرسشي مدام است. شايد بتوان اين پرسش و گونه‌هاي متعدد آن را از پرتكرارترين پرسش‌هاي بشري دانست. به احتمال زياد عصري را نمي‌توان در نظر گرفت كه اين پرسش در آن طرح نشده باشد. گويي يكي از لوازم زندگي در هر عصري، توجه يافتن به زمينه‌هاي نو است كه تحت عنوان «زمان تازه»، «روزگار نو» و «عصر جديد» خود را نشان مي‌دهد و در قالب پرسش از طليعه عصر جديد براي يافتن زمان آغاز آن بر عقل ها و ذهن‌ها تحميل مي‌شود.

شاهد بر موضوع، اين واقعيت است كه براي انسان‌هاي همه دوران‌ها، حتي دوران‌هايي كه ما آن را كهن و قديمي و حتي كهنه مي‌پنداريم، چيزي با عنوان «زمان نو» و «عصر جديد» مطرح بوده است. در هر برهه از تاريخ و در هر مقطع از زندگي، خواه ناخواه زمينه‌اي به چشم مي‌خورد كه با چيزي جز كليدواژة «عصر جديد» قابل تبيين نيست. به ديگر سخن، در هر عصري، عصر جديدي وجود داشته و پا به پاي زمان و زندگي پيش آمده است، همانگونه كه در اين عصر نيز شاهد عصري جديد هستيم كه كمتر كسي از عهدة انكار آن برمي‌آيد.

يافتن پاسخي منطقي و مستدل براي منشأ «عصر جديد» يا عصرهاي جديد در نهايت دشواري است. به درستي دانسته نيست كه عصر جديد در هر عصري چگونه شكل مي‌گيرد و ذهن‌ها و زبان‌ها را به خود معطوف مي‌كند. پرسش بي‌پاسخ‌تر اين بحث، موضوعِ اصل‌داري عصر جديد است كه بدينگونه قابل طرح است: آيا عصر جديد واقعيت دارد؟

گذشته از عصر جديد متأخر كه با انقلاب‌هاي سايبري و تكنولوژي‌هاي محسوس و ملموس مرزهاي خود را تا دورترين حوزه‌ها گسترش داده است، عصرهاي جديد پيشين براي ما در نهايت مجهولي و نامعلومي است. بر اين پايه، اگر كسي بپرسد عصر جديد روزگار اواخر صفويه با عصر جديد دوران زنديه و افشاريه چه بوده، چه جوابي بايد داد؟ درست است كه هيچ جواب واضح و حتي حداقلي براي اين پرسش ما به نظر نمي‌رسد، در عين حال در مراجعه به متون ادبي و غيرادبي هر يك از دوره‌هاي ياد شده ما با مقولة «عصر جديد» مواجهيم كه البته خوبي و بدي آن چندان تفكيك شده و روشن نيست.

به دليل وجود همين دو زمينه؛ يعني اصل طرح شدن عصر جديد در هر دوره‌اي از يك طرف و فقدان روشن بودن مفهوم و منطوق عصر جديد در هر يك از ادوار قابل بحث، شايد اين نتيجه‌گيري عرفي ـ نه برهان و استدلال عقلاني ـ چندان دور از ذهن نباشد كه بگوييم: عصر جديد، چيزي است برآمده از اندرون زندگي در هر دوره‌اي. به ديگر سخن كشش زندگي و امتداد يافتن آن و اشتمال آن بر زمينه‌هاي گوناگون به ظاهر متفاوت از نوع: تازه و نو و قديم و جديد و پير و جوان، شكل‌گيري و طرح شدن عصر جديد را در هر دوره‌اي الزام مي‌كند و نتيجه اين مي‌شود كه بگوييم: زندگي در جريان خويش ملازم با عصر جديد است و نمي‌تواند بدون عصر جديد باشد و خالي از آن. بعد از همة اين توجيه‌ها وجود عصرهاي جديد پيوسته و متكرر ـ نه يك عصر جديد ـ اين پرسش بنيادي و اساسي را پيش مي‌آورد كه عصر جديد واقعي كدام است؟ به عبارت ديگر: در ميان عصرهاي جديدي كه تا امروز طرح شده و مورد پذيرش واقع شده و عصر و نسل بدان تن در داده‌اند و براساس استلزامات آن زندگي خويش را تنظيم نموده‌اند، كدام عصر جديد به واقع جديد است و مصداق اكمل «عصر جديد»؟

اگر بخواهيم تمام آنچه را كه گفتيم در عبارتي توأم با قرينه خارجي به بيان بياوريم كه براي غالب انسان‌ها نمادين و هويدا باشد، مي‌توانيم به فيلم معروف چارلي چاپلين با نام «عصر جديد» اشاره كنيم. در آن زمان كه فيلم چاپلين روي پرده مي‌رفت، كمتر كسي فكر مي‌كرد كه انسان روزي از آن ماشين‌هاي غول‌پيكر و هضم شدن انسان در ميان پيچ و مهره خلاص خواهد شد و تمام آنچه را كه در هزاران جلد كتاب نوشته در يك لوح الكترونيكي جا خواهد داد و تمام كارخانه‌هاي غول‌پيكر خويش را در يك مشت گرد بي‌رنگ و بو به نام «نانو تكنولوژي» دفن خواهد كرد.

حالا، آن عصر جديد خاطره‌اي بيش نيست و ترديد نيست كه اگر فيلمسازي ديگر ـ چه كمدين و چه مستندساز و چه داستاني‌ساز ـ بخواهد فيلمي با عنوان «عصر جديد» بسازد، آنگونه نخواهد ساخت كه چاپلين ساخته است و يقيناً از هر چيزي هم كه سخن بگويد، از مضامين آن فيلم سخن به ميان نخواهد آورد. بماند كه برداشت هر فرد و تبعاً هر فيلمسازي از عصر جديد با فيلمساز ديگر و هر فرد ديگري فرق مي‌كند. پس عصر جديد هر فرد نيز خود هزاران عصر جديد است و در هر نگاهي به گونه‌اي طرح مي‌شود.
فرهنگ و منطق ـ2
كريم فيضي


در ادامة نوشته قبلي، مي‌توان اين نكته را مورد تأكيد قرار داد كه: ميان فرهنگ و منطق، نوع يا گونه‌اي از تلازم وجود دارد.

تلازم موجود ميان فرهنگ و منطق، غير از اشاره به منطقي است كه هر فرهنگي، بالذات و بالضروره داراست. اينكه هر فرهنگي منطق ويژه و منحصربفرد خود را دارد، غير از اين است كه بگوييم ميان فرهنگ و منطق تلازم برقرار است.

در واقع، ما در باب فرهنگ از دو منطق سخن مي‌گوييم: منطق دروني و منطق بيروني. منطق دروني همان است كه هر مجموعه‌اي خواه‌ناخواه آن را واجد است. شايد در اين گونه موارد استفاده از كلمة «مكانيسم وجودي» يا «نظام دروني» رساتر از تعبير منطق باشد.

اما آنچه از آن تعبير به منطق بيروني مي‌كنيم، مشخصاً در مفهوم قاعده و چارچوب است. طبق قول به تلازم فرهنگ و منطق، ما مدعي هستيم كه هر فرهنگي قاعده‌مند و چارچوب‌دار است و بلكه بالاتر از آن مدّعا اين است كه ميان فرهنگ و ذات چارچوب همانندي و اقتران وجود دارد. آيا واقعاً چنين است؟ آيا همة فرهنگ‌ها علاوه از چارچوب دروني و اتصاف به چارچوب‌هاي اجتناب‌ناپذير ـ از نوع اقليم و جغرافيا و بوم ـ الزاماً با مطلق چارچوب همآوايي و همانندي دارند؟

پاسخ اين پرسش ـ به هر صورت كه طرح شود ـ مثبت است. چه دليلي بالاتر از اين كه: فرهنگ ـ هيچ فرهنگي ـ بدون چارچوب و بنياد، اصولاً قابل تصور نيست؟ در اينجا مراد از چارچوب، صرفاً قالب و هندسه و آغاز و پايان نيست بلكه محتوا و ماهيت‌هاي اصيل و استواري چون خردورزي، اعتلا خواهي، تعالي جويي ، عقلانيت، عقايد، باورها، تمايل به رشد و پيشرفت و اعتقاد به زندگي برتر و بهتر را شامل مي‌شود. شايد از اين رو بوده كه در طول تاريخ، با تمام فراز و نشيب‌هايي كه در صفحات تاريخ قابل مشاهده است، ما زمانه و عهد و روزگاري را نمي‌يابيم كه در آن زندگي و اصالت آن انكار شده باشد.

بديهي است كه در اطلاق زمانه و عهد و روزگار، سخن از كليت و باورهاي مجموعي است، نه افرادي كه احياناً به هر دليلي زبان به نفي زندگي و بيشتر نفي پاره‌اي از اجزاي زندگي گشوده‌اند. با درنظر گرفتن اين نكته، واقعيت اين است كه ما در باب زندگي و تاريخ آن، دوره‌اي را نمي‌يابيم كه در آن زندگي و ارزش‌هاي داراي سيلان و جولان آن و خيزش انساني‌اش به سمت بهتر و زيباتر زيستن مورد خدشه واقع شده باشد. اين موضوع به تنهايي كافي است تا تقارن فرهنگ ـ به عنوان وجه جامع زندگي و مفهوم پايدار آن ـ و منطق بيروني و زمينه‌هاي داخلي آن همچون عقلانيت و متفرعات آن را اثبات كند.

نتيجه‌اي كه از اين بحث اجمالي مي‌توان گرفت اين است كه اصولاً فرهنگ بدون منطق قابل دوام نيست و آنجا كه رشته‌هاي منطق مي‌گسلد، فرهنگ دچار عدم‌توازن مي‌شود. اگر در بخش و برهه‌اي از تاريخ بتوانيم مجال و زمينه‌اي براي انحطاط فرهنگي بيابيم، با اندكي تأمل خواهيم ديد كه عامل اصلي موضوع چيزي جز غلبه بي‌منطقي يا فقدان منطق نيست.

آري، آنجا كه منطق كناره‌گيري مي‌كند يا به هر دليلي تن به ضعف مي‌دهد، فرهنگ سر از افسردگي و پژمردگي مي‌آورد، مانند باغ و درختزاري كه در تشنگي خويش، از آب بازداشته شده باشد. طبق اين قياس، منطق براي فرهنگ در حكم آب است: آبِ حيات.
سر سخن
فرهنگ و منطق
كريم فيضي


در سه بخش پيشين اشاره كرديم كه وقتي فرهنگ را از منظر« نظر» مورد توجه قرار بدهيم، سكوت را نيز در آن داراي جايگاه خواهيم يافت. از اين منظر فرهنگ صرفاً از گفته‌ها و نوشته‌ها و آنچه‌ كه هست تشكيل نمي‌شود، بلكه ناگفته‌ها و نانوشته‌ها نيز در زمره فرهنگند. از اينجاست كه پاي آنچه مي‌تواند باشد و آنچه بايد باشد به متن فرهنگ گشوده مي‌شود.

در واقع آنچه فرهنگ را فرهنگ مي‌كند، صرفاً مواريث آن و احياناً غناي تاريخي آن نيست، بلكه حركت معني‌دار اين مواريث و نقش‌آفريني هويت و غناي تاريخي در مسيري رو به بالندگي است. از اينجا مي‌توانيم ميان دو نوع فرهنگ تفكيك قائل شويم: فرهنگ‌هاي موزه‌اي و كم‌جان، و فرهنگ‌هاي زنده و جانبخش. فرق است ميان فرهنگي كه براي زنده ماندنش بايد جان كند و تلاش كرد و مايه گذاشت و فرهنگي كه خود زنده است و باعث زنده شدن فضايي وسيع و طيفي كثير مي‌گردد.

در بازگشت به موضوع اصلي اين گفتار- كه همان فرهنگ و نظر است- بايد توجه داشته باشيم كه تمام آنچه در اين زمينه‌ها بيان مي‌كنيم و صدها برابر بيش از اين نيز مي‌توان بيان كرد، تابع يك منطق است و آن نظري بودن فرهنگ است. حاصل تأملات و مطالعات و تتبعات جامع‌الاطراف مي‌تواند پس از جمع‌بندي‌هاي ملاكمند، ما را به اين نتيجه رهنمون شود كه در فرهنگ و دنياي وسيع و ناشناخته آن، آنچه عمل آفرين است و روح زندگي و حيات را از ريگ ريگ گذشته فرهنگ و سطر سطر حال فرهنگ و لمحه لمحه آينده فرهنگ متساطع مي‌كند، نظر درست به فرهنگ و داشتن تلقي صحيح و درست از ابعاد و جوانب آن است.

به ديگر سخن، برداشت صحيح و مطابق واقع( = واقعگرايانه) از فرهنگ اقلاً در وهله اول براي خيزش و رشد و جهش فرهنگ كفايت مي‌كند. بعد از آن فرهنگ عملاً آغاز مي‌شود و هويت بنيادين آن خودش را نشان مي‌دهد. مفهوم مخالف اين سخن، هم واضح است، هم قابل اثبات: فرهنگ تابع درك صحيح و درست از فرهنگ است و درك صحيح و معيارمند از فرهنگ سنگ‌بناي فرهنگ است. فرهنگ از تلقي درست در باب فرهنگ شروع مي‌شود.

اگر به اين سخن تعميم ببخشيم، در واقع فرهنگ از فكر درست و درست فكر كردن شروع مي‌شود. تا زماني كه درست نينديشيم، نمي‌توانيم واقع‌بين باشيم و اگر واقع‌بين نباشيم، نمي‌توانيم درك منطقي و صحيح داشته باشيم و در درك ناصحيح و غيرمنطقي فرهنگي وجود ندارد. شايد شما نيز با اين قلمزن هم‌آوا و هم‌داستان باشيد كه: غيرفرهنگي‌ترين انسانهايي كه ديده‌ايم و مي‌توانيم ديد ـ و احياناً خواهيم ديد ـ كساني هستند كه نگاهشان غيرمعقولانه است و در نگاه و نظاره و سخن و كلام و فعل و رفتار آنها نشاني از منطق و معيار ديده نمي‌شود. كوتاه سخن اينكه: غيرمنطقي‌ها، بيرون از حوزه فرهنگند و غيرفرهنگي‌ها، بيرون از چارچوب منطق و معيار و ميزان.

در «سرسخن»بعدي خواهيم گفت كه مراد از غيرفرهنگي، كساني نيست كه شغل يا حرفه و پيشه و حتي صورت زندگي‌شان به حسب اصطلاح فرهنگي محسوب نمي‌شود، بلكه كساني هستند كه در كار و زندگي آنها، منطق حاكميت ندارد.
 

سر سخن
فرهنگ و نظر ـ2
كريم فيضي


در گفتار پيشين اشاره كرديم كه نه تنها ميان فرهنگ و نظر ـ به معناي عام و مطلق كلمه ـ ارتباط وجود دارد، بلكه فرهنگ مقوله‌اي نظري است. نظري بودن فرهنگ به‌عنوان يكي از اوصاف فرهنگ، نشان از آن دارد كه نمي‌توان اين ويژگي را از فرهنگ باز گرفت.

اما نظري بودن فرهنگ، نه تنها عيب و ضعف و نقيصه نيست بلكه خصيصه مهمي است كه اگر در آن تأمل روا داريم، آن را قائمه و ستون فرهنگ خواهيم يافت. توضيح اينكه: فرهنگ روي نظر مي‌ايستد و قامت مي‌كشد.

نظر در اينجا به‌هيچ عنوان معادل سخن و سخنوري نيست، هر چند كه سخن و سخنوري خود از شئون فرهنگ است بخصوص اگر صاحب رشدي تكاملي و حركتي رو به جلو باشد. بسياري از فرهنگ‌ها، بخصوص فرهنگ ايران بعد از اسلام، بخش مهمي از غناي عالمگير خويش را مديون سخن است و سخنان برجسته.

انصاف بايد داد كه سخنان ابن‌سينا و عطار نيشابوري و سهروردي و خيام و شمس تبريزي و مولانا قابل فراموش شدن نيست، همانگونه كه سخنان سعدي و حافظ قابل فراموش كردن نيست. چه خطا مي‌انديشند و اشتباه، كساني كه ميان سخن معنادار و برآمده از حاق واقعيت‌ها و سخنان بي‌معني و بي‌محمل و برآمده از بخارات تفاوتي قائل نمي‌شوند.

فرق است ميان سخن و سخن. همچنانكه فرق است ميان سكّه و سكّه. سكّه‌اي از طلاي ناب است و سكّه‌اي از گلي بي‌ارزش و چوبي زايد. چگونه مي‌توان هرآنچه را كه سكّه نام گرفته است، بدون در نظر گرفتن جنس و عيار و چگونگي‌اش، خوب دانست يا بد؟ داستان سخن، داستان سكّه است.

مقصود اينكه: سخن از شئون فرهنگ است. مگر آثار مكتوب منظوم و منثور عالم، بخصوص آثاري كه شاهكار خوانده مي‌شوند، چيزي غير از مجموع سخنان قديم و جديدند؟ با اين حال، وقتي از نظر با‌عنوان ستون و قائمه اضلاع فرهنگ ياد مي‌كنيم، مقصودمان صرفاً سخن و قابليت‌هاي سخن نيست بلكه نظر را در مفهومي عام و فراخ در نظر مي‌گيريم.

دراين چشم‌انداز، سكوت نيز جزو نظر است. هم از اين چشم‌انداز است كه به وسيع انديشه و تفكر و تأمل و گفته‌ها و ناگفته‌ها توجه مي‌يابيم كه با كليت خودشان ساختمان نظر را مي‌سازند و فرهنگ را روي نظر مستقر مي‌كنند. از اين دريچه، هر اندازه امكان گفتن و نگفتن وسيع و گشوده و گسترده باشد، آن فرهنگ در مسير بالندگي است و هر اندازه امكان‌هاي ياد شده اندك باشد، آن فرهنگ حتي اگر عالمگير نيز باشد، الزاماً در مسير بالندگي نيست.

امروزه فرهنگ غرب به يك اعتبار تمام مرزهاي قديم و جديد را در نورديده است. شايد در سينه اين فرهنگ نكته‌اي باقي نمانده باشد، مگر اينكه به‌گونه‌اي بلكه به‌گونه‌هايي بيان شده است.

دريچه‌هايي چون شعر، داستان، نقاشي، فيلم، موسيقي و غيرآن، هر كدام به مثابه يك ناي، دم و بازدم اين فرهنگ را تنظيم كرده و حيات و نمود و تجلي آن را درعرض ديد و نظاره قرار داده‌اند، اما اين هرگز به معناي آن نيست كه فرهنگ غرب فرهنگي متكامل است.

اگر «نظر» را در مفهومي كه بيان شد در نظر بگيريم، فرهنگ غرب فرسنگ‌ها از تكامل دور است، چون صرفاً گفته‌هاست و عاري از ناگفته‌ها. در اين فرهنگ، چيزي جز آنچه حالت بروز پيدا كند، جايگاه ندارد و اين نقيصه‌اي است كه علاج آن از قدرت تصور خود اين فرهنگ خارج است.
 
سر سخن
فرهنگ و نظر
كريم فيضي

يكي از ويژگي‌ها و مختصات فرهنگ «نظري بودن» آن به معناي تام و دقيق کلمه است.

فرهنگ به لحاظ نظري بودن در بالاترين يا در يكي از بالاترين موقف‌هاي گفتمان‌هاي تئوريك قرار مي‌گيرد. اين موضوع حتي اگر در مقولات رسمي هم مورد اشاره قرار نگرفته باشد، تحقيقاً واقعيتي محسوس و ملموس است که مي توان در خصوص آن ادعاي بداهت نيز کرد.

نكته جالب و در عين حال دقيق و مهم اين است كه بدون نظري ديدن فرهنگ، سخن گفتن از فرهنگ و ابعاد و جوانب آن با دشواري هاي عديده مواجه مي‌شود. از همين جا مي‌توان دانست كه تعيين كننده در فرهنگ تحليل‌هاي نظري است. هر اندازه امكان و زمينة تحليل در باب فرهنگ گشوده و وسيع باشد، مي‌توان اميدهاي بيشتري در باب آن داشت.

روشن است كه مراد از تحليل در باب فرهنگ يا نظري بودن و امكان نظريه‌پردازي در آن، هرگز و هرگز حرف و احياناً حرافي و ارائه حرف‌هاي بي‌پايه و بي‌مبنا و به اصطلاح يكي از ديالوگ‌هاي فيلم مختار «تحليل‌هاي آبدوغ خياري!» نيست، بلكه نظر و رأي و ديدگاه است، به معناي تام كلمه . نظر از آن حيث كه نظر است، نمي‌تواند بي‌پايه و بي‌اساس باشد. اگر كسي اهل تعمق و تأمل باشد و به درستي بينديشد و بسنجد خواهد ديد كه«نظر» در مفهوم پايه‌اي و حقيقي خويش از بنيادها به شمار مي‌رود.

برخلاف بسياري كسان كه نظر را صرفاً‌ در تقابل با عمل مي‌بينند و عمل را نيز به دلخواه خويش تفسير مي‌كنند، اساساً نبود نظر و عدم و فقدان آن ناممكن است و اصالت را به عمل دادن در عين شگفت‌آور بودن، خود نظر است. ما در عمل نمي‌توانيم اصالت را به عمل بدهيم. اصالت دادن به عمل امري نظري است. پس وقتي مي‌گوييم: اصالت با نظر نيست با عمل است، قبلاً اصالت نظر را تأييد و تصديق مي‌كنيم، آنگاه از چيزي ديگر سخن مي‌گوييم.

براي تقريب به ذهن مي‌توان به گفتار شخصي اشاره كرد كه به هر دليل مي‌گويد: من حرفي ندارم! اينكه كسي بگويد من حرفي ندارم، خودش حرف است. پس كسي كه حرفي ندارد، حرف دارد و در واقع حرفي بيش از دارندگان حرف هم دارد. بي‌جهت نبوده و نيست كه بسياري از آگاهان سكوت را رساترين حرف و سخن و بلكه بالاتر از آن «فرياد» تلقي كرده‌اند، بلندترين فرياد.

در بازگشت به موضوع اصلي اين نوشتار كه در باب نظر است و فرهنگ، بايد اذعان و اعتراف آوريم كه فرهنگ اولاً و بالذات مقوله‌اي است نظري. بدين معني كه فرهنگ بدون نظر و متعلقات نظر قابل تصور نيست و اين نه تنها اشكال نيست بلكه حسن و ويژگي مثبت و پررهاوردي است كه فرهنگ دارد. چه، با نظر آميزه بودن فرهنگ، درواقع راهي در دل آن گشوده مي‌شود كه عبور از آن ما را به متن مركزي فرهنگ مي‌برد و در اين متن مركزي است كه مي‌توان به شاخه‌ها و شعبه‌هاي گوناگون و متعدد و متنوع چشم دوخت كه قوام انديشه و حيات فكري و روحي انسان با آنها بوده است. ادب، تاريخ، اخلاق، هنر، علم، دين و هر چيز ديگري كه بدون تصور آنها بخشي از استعداد آدمي از شكوفايي بازمي ماند.

نظريه پردازي در باب فرهنگ که ريشه به ادوار بسيار کهن تاريخي مي رساند و امروز هم از استوارترين گونه هاي فکر نوين به خصوص در تفکر مدرن است، در اصل از قابليت هاي نظري فرهنگ نشأت مي گيرد.
اگر فرهنگ...
كريم فيضي ـ2


در گفتار قبلي زمينه‌اي براي سخن گشوديم كه عنوان آن «اگر فرهنگ...» بود و در آن با تلفيق شرط و استفهام، مسائلي را طرح كرديم كه به بداهت عقلي ربطي به زمان و مكان و به تبع فرهنگ خاصي ندارد و درنهايت بحثي است براي گفت‌وشنود، گفتگو و انديشيدن.

وقتي پرسشي را طرح مي‌كنيم، الزاماً نبايد در جستجوي مصاديق بيروني و عيني آن باشيم. پرسش ـ هرگونه كه باشد ـ به شيء خارجي و نمونه خارجي برنمي‌گردد. از اينجاست كه در و دروازه پرسش تا بي‌انتها و بيكران گشوده است.

از اين رو، دربارة فرهنگ پرسش‌هاي فراواني را مي‌توان طرح كرد و نه پيوسته منفي. روشن است كه پرسش‌هاي مثبت را طرح كردن، خوش خيالي و خامي نيست، همچنان كه طرح پرسش‌هاي به ظاهر منفي را نبايد دليل بر بدبيني و يأس و نااميدي و امثال آن گرفت.

جان كلام اين است كه: فرهنگ فضايي است فراخ. عرصه‌اي است گشوده و پر زمينه كه در آن مي‌توان بسيار ديد و بسيار گفت و بسيار شنيد و بسيار هم اميدوار بود. تجربه‌هاي تــاريخي نشان مي‌دهد هيچ‌چيزي در فرهنگ به اندازة اميد پر تأثير نيست.

شايد بتوان از واژة «اميد» و بيش از آن حقيقت اميد، به عنوان روح فرهنگ و محتواي بنيادين فرهنگ ياد كرد. در اصل، فرهنگ حاصل اميد است و برآمده از اميد. بدون اميد و مدلولات عيني و عملي آن، فرهنگي قابل تصور نيست.

اينكه عده‌اي از فيلسوفان به اصالت اميد قائلند، امري گزاف و خوشباشانه نيست. در اميد روحي وجود دارد كه حالت منشائيت دارد، منشأ براي «حركت»، «پويايي»،«رشد»، «تــــعالي»،«تكامل» و«بالندگي» همه جانبه.

همچنين بي‌جهت نيست كه اصحاب آگاهي ـ به عنوان نمونه ـ قدم از قدم برداشتن را مرهون اميد مي‌دانند و نشانة آن.

اگر در حاق اين سخن فرو برويم، جدا از اينكه آن را واقعيتي عيني، مجسم و برآمده از حقيقت خواهيم يافت، به سهولت خواهيم توانست از نتيجه‌اي به مثابة يك قاعده سخن به ميان بياوريم و آن مرگ بودن نااميدي است.

به عبارت ديگر: مرگ حقيقي، نا اميدي است و مرگ هر پديده‌اي از زماني آغاز مي‌شود كه در جريان و روند اصل اميد آن خدشه پيدا مي‌شود. كمترين خدشه وخلل در اميد مرگبار و مرگ آور است. درنگ در چم و خم آنچه تا امروز در مقياس كوچك و بزرگ بر بشر گذشته است، در چنين بودن واقعيت جاي كمترين شكي باقي نمي‌گذارد.

پيداست كه در باب اميد و فرهنگ و مناسبات بي‌پايان اين دو، زمينه‌هاي گسترده‌اي براي سخن وجود دارد. وقتي مفروض ما اين باشد كه فرهنگ بدون اميد قابل دوام نيست، بي‌آنكه تصريح كنيم از «اميد پايه» بودن فرهنگ سخن به ميان مي‌آوريم. از اينجاست كه كساني كه از فرهنگ سخن مي‌گويند و مؤلفه‌هاي آن را با روش‌هاي علمي و غير علمي بيان مي‌كنند، اما از اميد سخن به ميان نمي‌آورند و جايي هم براي آن در نظر نمي‌گيرند، از چيزي سخن مي‌گويند كه يا فرهنگ نيست يا تمام آن نيست.

بديهي است كه بعد از اين توجه و آگاهي، ذهن از روي هويت بنيادي خويش، اين پرسش را طرح كند كه: اگر فرهنگ، روزي عاري از اميد شود و بدون اميد در نظر گرفته شود، چه سرنوشتي پيدا مي‌كند؟

در ادامه همين پرسش، يك پرسش اساسي‌تر طرح مي‌شود: فرهنگ بدون اميد چه معنايي دارد؟ چيست و مقصدش كجاست؟
 

 

سر سخن
اگر فرهنگ...
كريم فيضي


در نوشتار پيشين (=اخلاق و فرهنگ) و در نوشتار پيش از آن (=اخلاق عمومي 1 و 2) از مناسبات فرهنگ و اخلاق سخن به ميان آورديم. در اين بخش از «سر سخن» همين موضوع را از زاويه‌اي ديگر مورد بحث قرار مي‌دهيم و از منظري متفاوت‌تر به ربط و پيوند فرهنگ و اخلاق مي‌پردازيم. اجازه بدهيد سخن را با چند پرسش مشروط يا چند جمله شرطيه/استفهاميه آغاز كنيم:

1. اگر فرهنگ با غيرخودش يا ضد خودش (=ضد فرهنگ) تركيب شود. چه اتفاقي مي‌افتد؟ 2. اگر فرهنگ مايه‌هاي پيوند خويش با اخلاق انساني را از دست بدهد، چه حالتي پيدا مي‌كند؟ 3. اگر فرهنگ در مرزها و زمينه‌هاي انساني خويش دچار ضعف شود، چگونه ادامه حيات مي‌دهد؟ 4. اگر فرهنگ در تغذيه خويش از تاريخ و اصالت‌هاي تاريخي، به هر دليلي نارسايي پيدا كند، كنش‌ها و واكنش‌هايش چه آهنگي مي‌يابد؟ 5. اگر فرهنگ در گذر خويش از گردنه‌هاي زمان، دچار فرسايش گردد، در پايه‌ها و بنيادهاي آن چه اتفاقي مي‌افتد؟ 6. اگر فرهنگ در دلالت خويش دچار اشكال شود، چه بايد كرد؟ 7. اگر ابهاماتي گوناگون ريشه و ساقه و شاخه‌هاي فرهنگ را دربر بگيرد ، راهِ راه بردن به اين درخت چيست؟ 8. اگر فرهنگ در نفوذ و سيطره خويش دچار كندي شود، چگونه مي‌توان تيغ آن را از كـــندي خارج كرد؟ 9. اگر فرهنگ عموميت خودش را از دست بدهد و با عدم عموميت به حوزه‌هايي خاص و عمدتاً روبنايي محدود شود، راه عام كردن فرهنگ و جريان و سريان و سيلان بخشيدن بدان چيست؟ و 10. اگر فرهنگ به هر دليلي دچار نقص و آشفتگي و نارسايي و عدم توفيق شود و با گونه‌اي از خطر نابودي و انحلال همراه يا مواجه همراه گردد، راه بازيافت يا نجات فرهنگ چه چيزي مي‌تواند؟

به عبارت ديگر: چه چيزي مي‌تواند فرهنگ را از ناتواني و كندي برهاند و بدان شتاب و سرعت و فعليت بدهد؟ به ديگر سخن: اگر به هر دليلي، فرهنگي دچار انفعال شود، چگونه مي‌توان آن را از انفعال به حركت و فعليت درآورد؟

پيش از هر سخني دو نكته را بايد به وضوح و روشني بيان كنيم. الف: طرح اين پرسش‌ها يا استفهام‌هاي شرطيه، صرفاً يك بحث نظري است كه در ادامه بحث‌هاي قبلي اين ستون قرار مي‌گيرد و تا امروز بيش از 20 بخش آن در قالب‌ها و عناوين مختلف تقديم علاقمندان و دوستداران عرصه فرهنگ شده است. ب: طرح پرسش‌هاي ياد شده و گونه‌هايي ديگر از آن، با اين ديراه از وسعت، هرگز به معناي اين نيست كه في‌المثل چنين اتفاقي افتاده است و هرگز بدان معنا نيست كه ما در باب فرهنگي، اعم از فرهنگ خودمان يا فرهنگي ديگر يا حال و گذشته و آينده فرهنگي چنين احساس يا نظري داريم. هرگز چنين نظري نداريم و آنچه در اين باب مي‌گوييم و بيشتر هم مي توان‌گفت، كلياتي است كه اصولاً نه تنها در باب فرهنگ كه در هر زمينه‌اي قابل فكر كردن و انديشيدن و طرح كردن و حتي جواب دادن است. گفته‌اند ـ و به درستي هم ـ كه جمله شرطيه مفهوم ندارد.

از ديگر سو، طبق قوانين منطق، جمله‌هاي شرطيه جزو گزاره‌هاي انشائي است، نه اخباري. حال اگر جمله‌اي مانند جملاتي كه ما بيان كرديم، علاوه بر انشائي بودن شرطي، انشائي بودن استفهام را نيز در خود داشته باشند، انشاء در انشائند و يقين مي‌توان كرد كه سخن بر سر فرضيه‌هايي است كه فرهنگ به حسب جنس و فصل و ذات و ساختار خويش مشتمل بر آنهاست. كوتاه سخن اينكه در عرصه فرهنگ ما مي‌توانيم از «اگر فرهنگ...»هاي مختلفي سخن بگوييم كه لزوماً سلبي نيست و مي‌تواند ايجابي هم باشد و طبعاً موضوع، موضوع لَغَوي نيست و طبعاً جواب‌هايي مي‌تواند داشته باشد كه به كار هر اهل فرهنگي مي‌آيد و كيست كه اهل فرهنگ نباشد؟ در بخش‌هاي بعدي سخن، اين موضوع را به صورتي دقيق‌تر و جزئي‌تر خواهيم كاويد.

سر سخن
اخلاق و فرهنگ
كريم فيضي


در گفتارهاي پيشين به ربط و ارتباط‌ سلبي و ايجابي فرهنگ و اخلاق عمومي اشاره كرديم. در اين قسمت برآنيم كه از روابط خود اخلاق و فرهنگ سخن بگوييم.

اگر بخواهيم روش و قاعده را مراعات كنيم، پيش از هر چيز بايد تعريفي از اخلاق ارائه دهيم و دست‌كم مقصودمان از اخلاق را روشن كنيم تا معلوم شود آنچه مي‌خواهيم از آن در برابر فرهنگ سخن به ميان بياوريم و از روابط آن با فرهنگ بحث كنيم، چيست! برخلاف ديدگاه‌هاي نوپديدي كه تعريف را برنمي‌تابد و از آن به عنوان «قالبي كهنه و كليشه‌اي» ياد مي‌كند، قضايا همچنان ناگزير از تعريف و تحديدند. اين موضوع به خصوص در موارد و جاهايي كه بحث در باب چندين موضوع و سخن درخصوص چند مسأله است، بيش از شرايط ديگر خود را نشان مي‌دهد.

در بحث‌هايي از نوع نسبت اخلاق و فرهنگ، اگر تعريف و دست‌كم تلقي خودمان را از طرفين قضيه بيان نكنيم، معلوم و آشكار نخواهد بود كه ما دقيقاً از چه چيزي سخن مي‌گوييم و در پي نفي يا اثبات چه چيزي هستيم. اما در بحثي كه اكنون پيش روي ماست، از آن‌رو كه در چند شماره آغازين« سر سخن» تعريف و مفروض خويش از فرهنگ را به دست داده‌ايم، در اينجا صرفاً بايد مقصود خودمان از اخلاق را بيان كنيم تا سپس بتوانيم به روابط احتمالي اين دو موضوع بپردازيم. پس پرسشي كه اكنون در برابر ما خودنمايي مي‌كند، اين است كه: اخلاق چيست؟

در عبارتي كوتاه، اخلاق را مي‌توان ظرف رفتارهاي خوب و بد دانست كه در واقع به چگونگي رفتاري انسان شكل و سامان مي‌دهد. به ديگر سخن، اخلاق ظرفي براي مظروفي است كه چيزي جز كرده‌هاي انساني نيست. اين كرده‌ها عموماً يا خوب است، يا بد. نتيجه اين كه: انسان‌ها در افعال و كرده‌ها و حتي خواسته‌هاي خويش ـ كه نكرده‌ها و ناخواسته‌هايشان را هم دربرمي‌گيرد ـ به مخزن و معدن و منبعي رجوع مي‌كنند كه مخزن و منبع اخلاقي آنهاست. در جوامع شرقي، اين مخزن و منبع بيش از هر چيز صبغة ديني و مذهبي دارد. به همين جهت، محور اخلاقي اين قبيل جوامع، متكي به باورهاي ديني است. از اين روست كه كارهاي ديني عموماً اخلاقي‌اند و كارهاي غيرديني، غيراخلاقي‌اند. همچنين كارهاي غيراخلاقي منافي دين و مذهبند و كارهاي اخلاقي، رنگ و بوي ديني دارند. اما گذشته از روابط و مناسباتي كه ميان اخلاق و دين وجود دارد، به طور كلي، اخلاق در قواره انساني و جهاني خويش چه علم به شمار آيد و چه فن و چه هنر، مقياسي است براي ارزيابي رفتاري انسان. اين مقياس چنان عموميت دارد كه در ميان همه جوامع و همه مليت‌ها و اقوام و حتي گروه‌ها، ملاك ارزيابي است. شايد به همين جهت است كه كارهاي غيراخلاقي در همه جا مذموم است، هر چند كه تفاوت هاي اخلاقي، نوعيت و تنوع نظام‌هاي اخلاقي را به دنبال داشته است.

حال، با توجه به تعريفي كه به صورتي گذرا از اخلاق به دست داديم، مي‌توان پذيرفت كه ميان اخلاق در مفهوم انساني و عالمگيرش و نيز فرهنگ، ارتباطي پرپيدا و پروضوح برقرار است. اين ارتباط بيش از عالم نظر و تئوري و كنكاش‌هاي تاريخي، در رفتار انسان‌ها خود را نشان مي‌دهد. به ديگر سخن، در رفتار انسان‌ها دو چيز به هم مي‌رسند: اخلاق و فرهنگ. اگر اين مسأله را درست درك كنيم و درست تحليل كنيم، نتيجه اين خواهد بود كه: رفتار انساني به عنوان چيزي كه از انسان سراغ داريم و براساس آن هر انساني را ارزيابي مي‌كنيم، دو رويه دارد. يكي از اين رويه‌ها اخلاق است و ديگري فرهنگ. پس به بداهت مي‌توان اين استنتاج را قهري و عقلي ارزيابي كرد كه: مجموع اخلاق و فرهنگ و تركيب شدن اخلاق با فرهنگ، سازنده رفتار هر انساني است.

در اين چشم‌انداز اخلاق نه تنها منافي فرهنگ نيست و با آن در تعارض قرار نمي‌گيرد، بلكه مؤيد و مقوم آن نيز هست. چنين است سخن در باب منافي نبودن فرهنگ با اخلاق. پس اگر كسي بگويد اخلاق نوعي از فرهنگ است و فرهنگ گونه‌اي از اخلاق، سخن گزافي را بر زبان نرانده است، هر چند كه هم در اخلاق و هم در فرهنگ زمينه‌هاي ديگري هم وجود دارد كه در ارتباط با همديگر قرار دادن آنها محتاج تأمل و تعمق است و چه بسا عاري از تكلف هم نباشد.

 

از ‌فرهنگ به دل
سر سخن
كريم فيضي


در نوشتار پيشين با مقدمه‌اي كه گذر آن از بهشت‌زهرا بود، اشاره كرديم كه: تحقيق در باب زندگان از اولويت برخوردار است و بيش از هرچيز بايد به زندگي فكر كرد كه تپش دلها در آن است و شايد هم به خاطر آن. نيز گفتيم كه: آنچه در دل است و بر دل مي‌گذرد، به صورت مستقيم در حوزة فرهنگ قرار مي‌گيرد، حتي اگر بر زبان جاري نشود. طبق اين فرض، ميان دل ـ به عنوان نماد عموميِ پويايي زندگي در هر فرد ـ و فرهنگ ربط وثيق وجود دارد.

بديهي است كه دامنه اين سخن گسترده‌تر از آن است كه در يك «سرسخن» بگنجد و زمينه‌هاي قابل بحث موجود در آن، مي‌تواند وسعتي به خود بگيرد كه بسياري از مسائل انساني و بخصوص مسائل اجتماعي را در بر بگيرد، از تحولات ملايم اجتماعي تا دگرديسي‌هاي هنري و پاره‌اي از حوادث شناخته و ناشناخته كه چه بسا در خلال آنها بتوان به مطالعة تطبيقي هنجارها و برخي ناهنجاريها پرداخت. خوانندگان آگاه مي‌دانند كه هريك از اين عناوين، خود مشتمل بر مداخل و زير عنوان هايي است كه به سادگي نمي‌توان درباب آنها سخن مفيد و موثر بر زبان آورد.

در اين نوشتار درصدد آنيم كه ربط وثيق دل و فرهنگ را از سويي ديگر مورد توجه قرار دهيم؛ يعني آنچه از فرهنگ به دل مي‌رسد. ناگفته پيداست كه روابط موجود ميان دل و فرهنگ را در عين متقابل دانستن، بايد چندجانبه بدانيم با زوايايي پيدا و ناپيدا. حق اين است كه بگوييم: به همان ميزان كه دل و آنچه به دل مربوط مي‌شود، در مدار فرهنگ است، به ميزان شديدتر، آنچه فرهنگ و مؤلفه‌هاي فرهنگي را شكل و سامان داده است، بي‌هيچ شكي برآمده از دل است.

ممكن است عده‌اي از خوانندگان اين نوشتار تصور كنند كه اين سخن بديهي است. اگر چنين باشد، اين بداهت از بخش نخست اين معادله برمي‌خيزد و اگر ميراث عمومي و همگاني دل را در پرتو فرهنگ مورد مطالعه قرار نمي‌داديم، ادامه موضوع خود را عيان نمي‌ساخت كه عبارتست از دل آميزه بودن فرهنگ و اينكه بسياري از تجليات محسوس و مشهود فرهنگ ـ بخصوص در بخشي كه روبناي فرهنگ و شهرها و مدينه‌هاي تازه و نو پديد آن را مي‌سازد ـ برآيند دل است و گونه‌اي كه به هر دليلي درگذر زندگي شكل عمدتاً اجتماعي پيدا مي‌كند و همچون سايه‌اي گذرا از بالاي سر بسياري از خانه‌ها و زندگي‌ها مي‌گذرد.

اين توضيح نيز بايسته است كه برخلاف كساني كه دل را با قلوه در نظر مي‌گيرند(!) نيز برخلاف كساني كه دل را همان دلبخواهي عاميانه مي‌دانند، نيز برخلاف كساني كه دل را با ذوق و سليقه و احياناً مد و مدروز همسان تلقي مي‌كنند، در قرائت صحيح و معيارمند، دل چيزي نيست جز قلب و روح. دل در اين برداشت عبارتست از: گرايش‌هاي داراي ضابطه‌اي كه در طول زمان شكل گرفته و جنبه‌اي از منطق و معيار و عقلانيت در آن نهفته است. در مطالعة اين گرايش‌ها مي‌توان بسياري از واقعيت‌هاي آشكار و حتي رازآلود انساني را بارخواني كرد: از واكنش‌هايي كه همچون آتشي در زير خاكستر مي‌مانند تا علاقه و اقبال به چيزهايي نو كه در هر فرهنگي هميشه كمين مي‌كنند و آنگاه در بستر زمان سر برمي‌آورند و رخ عيان مي‌كنند.

تاريخ ايران كه نماد فرهنگ ايران است، با چهره‌هاي بزرگ، قله‌هاي استوار و شخصيت‌هاي نام‌آور خويش اثبات كنندة اين حقيقت است كه: بر فرهنگ نشيند،‌آنچه از دل برآيد و در تداوم اين فرهنگ يا سنت بارها و بارها ـ به روايت درست و دقيق تاريخ ـ ديده شده است كه: دلها از فرهنگ مي‌آموزند و مايه مي‌اندوزند و پيوسته حلقه‌هاي زنجيري را در پي هم مي‌نهند كه سمت و سوي آنها رو به تكامل فرهنگي است و عبور از مرحله‌اي ناقص به مرحله‌اي كامل‌تر.

براي روشن‌تر شدن موضوع، مي‌توان دلهاي متأثر از فرهنگ را به چشمي تشبيه كرد كه مي‌نگرند و مي‌نگرانند؛ يعني مي‌بينند و مي‌نمايانند، اما نه به گونه‌اي جبري و مكانيكي، بلكه همراه با اراده و اختيار و آگاهي. اصولاً چشم انسان، بي‌اراده و بي‌‌اختيار نيست. انسانها چيزهايي را مي‌بينند كه دوست دارند و مي‌خواهند ببينند و اگر نخواهند چيزي را ببينند، نمي‌بينند.

كوتاه سخن اينكه: به نص تاريخ، بسياري از ملت‌ها، از جمله آنكه ايراني است، با قلم زندگي روي لوح دل خط فرهنگ مي‌نويسد و در روزگاري ديگر، اين خط را مي‌خواند، براي نوشتن روي لوحي ديگر و فرهنگي ديگر.
سر سخن
اگر فرهنگ...
كريم فيضي

در نوشتار پيشين (=اخلاق و فرهنگ) و در نوشتار پيش از آن (=اخلاق عمومي 1 و 2) از مناسبات فرهنگ و اخلاق سخن به ميان آورديم. در اين بخش از «سر سخن» همين موضوع را از زاويه‌اي ديگر مورد بحث قرار مي‌دهيم و از منظري متفاوت‌تر به ربط و پيوند فرهنگ و اخلاق مي‌پردازيم. اجازه بدهيد سخن را با چند پرسش مشروط يا چند جمله شرطيه/استفهاميه آغاز كنيم:

1. اگر فرهنگ با غيرخودش يا ضد خودش (=ضد فرهنگ) تركيب شود. چه اتفاقي مي‌افتد؟ 2. اگر فرهنگ مايه‌هاي پيوند خويش با اخلاق انساني را از دست بدهد، چه حالتي پيدا مي‌كند؟ 3. اگر فرهنگ در مرزها و زمينه‌هاي انساني خويش دچار ضعف شود، چگونه ادامه حيات مي‌دهد؟ 4. اگر فرهنگ در تغذيه خويش از تاريخ و اصالت‌هاي تاريخي، به هر دليلي نارسايي پيدا كند، كنش‌ها و واكنش‌هايش چه آهنگي مي‌يابد؟ 5. اگر فرهنگ در گذر خويش از گردنه‌هاي زمان، دچار فرسايش گردد، در پايه‌ها و بنيادهاي آن چه اتفاقي مي‌افتد؟ 6. اگر فرهنگ در دلالت خويش دچار اشكال شود، چه بايد كرد؟ 7. اگر ابهاماتي گوناگون ريشه و ساقه و شاخه‌هاي فرهنگ را دربر بگيرد ، راهِ راه بردن به اين درخت چيست؟ 8. اگر فرهنگ در نفوذ و سيطره خويش دچار كندي شود، چگونه مي‌توان تيغ آن را از كـــندي خارج كرد؟ 9. اگر فرهنگ عموميت خودش را از دست بدهد و با عدم عموميت به حوزه‌هايي خاص و عمدتاً روبنايي محدود شود، راه عام كردن فرهنگ و جريان و سريان و سيلان بخشيدن بدان چيست؟ و 10. اگر فرهنگ به هر دليلي دچار نقص و آشفتگي و نارسايي و عدم توفيق شود و با گونه‌اي از خطر نابودي و انحلال همراه يا مواجه همراه گردد، راه بازيافت يا نجات فرهنگ چه چيزي مي‌تواند؟

به عبارت ديگر: چه چيزي مي‌تواند فرهنگ را از ناتواني و كندي برهاند و بدان شتاب و سرعت و فعليت بدهد؟ به ديگر سخن: اگر به هر دليلي، فرهنگي دچار انفعال شود، چگونه مي‌توان آن را از انفعال به حركت و فعليت درآورد؟

پيش از هر سخني دو نكته را بايد به وضوح و روشني بيان كنيم. الف: طرح اين پرسش‌ها يا استفهام‌هاي شرطيه، صرفاً يك بحث نظري است كه در ادامه بحث‌هاي قبلي اين ستون قرار مي‌گيرد و تا امروز بيش از 20 بخش آن در قالب‌ها و عناوين مختلف تقديم علاقمندان و دوستداران عرصه فرهنگ شده است. ب: طرح پرسش‌هاي ياد شده و گونه‌هايي ديگر از آن، با اين ديراه از وسعت، هرگز به معناي اين نيست كه في‌المثل چنين اتفاقي افتاده است و هرگز بدان معنا نيست كه ما در باب فرهنگي، اعم از فرهنگ خودمان يا فرهنگي ديگر يا حال و گذشته و آينده فرهنگي چنين احساس يا نظري داريم. هرگز چنين نظري نداريم و آنچه در اين باب مي‌گوييم و بيشتر هم مي توان‌گفت، كلياتي است كه اصولاً نه تنها در باب فرهنگ كه در هر زمينه‌اي قابل فكر كردن و انديشيدن و طرح كردن و حتي جواب دادن است. گفته‌اند ـ و به درستي هم ـ كه جمله شرطيه مفهوم ندارد.

از ديگر سو، طبق قوانين منطق، جمله‌هاي شرطيه جزو گزاره‌هاي انشائي است، نه اخباري. حال اگر جمله‌اي مانند جملاتي كه ما بيان كرديم، علاوه بر انشائي بودن شرطي، انشائي بودن استفهام را نيز در خود داشته باشند، انشاء در انشائند و يقين مي‌توان كرد كه سخن بر سر فرضيه‌هايي است كه فرهنگ به حسب جنس و فصل و ذات و ساختار خويش مشتمل بر آنهاست. كوتاه سخن اينكه در عرصه فرهنگ ما مي‌توانيم از «اگر فرهنگ...»هاي مختلفي سخن بگوييم كه لزوماً سلبي نيست و مي‌تواند ايجابي هم باشد و طبعاً موضوع، موضوع لَغَوي نيست و طبعاً جواب‌هايي مي‌تواند داشته باشد كه به كار هر اهل فرهنگي مي‌آيد و كيست كه اهل فرهنگ نباشد؟ در بخش‌هاي بعدي سخن، اين موضوع را به صورتي دقيق‌تر و جزئي‌تر خواهيم كاويد.
 

هستي و مستي

معرفت ناب در اندیشه خیام با نگاهی به کتاب هستی ومستی  دکتر دینانی

 با علاقه و حریصانه کتاب" هستی ومستی" استاد دکتر دینانی را تمام کردم.آنچه به اجمال میتوانم درباره آن  بگویم اینکه:  این اثر  سبویی از معرفت ناب ایرانی  و دریافتهای عمیق استاد از اندیشه خیام وتفکرات اصیل اوست  که به روش مصاحبه توسط آقای کریم فیضی تدوین شده  است.

به نظرم بی اطلاع از آنچه دکتر دینانی در شرح خیام گفته است نمی توان اظهار نظر قاطعی در باره خیام ورباعیات او کرد.

استاد دینانی در فرازی از سخن خود میگوید:

"خیام طرح مسئله میکند.هستی آغاز دارد یا نه؟آغاز از کی شروع شده است؟کی یعنی چه زمانی؟زمان چیست وکجاست؟اینها عمیق ترین مسایلی است که بشر با آنها روبرو است و خیام هم آنها را مطرح می کند. خیام از آخر هستی سوال می پرسد ومی خواهد بداند که آیا هستی آخر دارد یا نه؟من چه ارتباطی با هستی دارم؟من هستی ام یا از شئون هستی ام یا جدا افتاده ازهستی؟

واین پرسشهاکه محتوای اندیشه خیام را تشکیل می دهد ودکتر دینانی در گفتگوی مفصل خود به تبیین آنها پرداخته است نه انکار دین است ونه الحاد وبی دینی  هرزگی وپوچ گرایی .بلکه معرفت ناب است که جویای پاسخ های دقیق وتکامل دهنده است:

من بی می ناب زیستن نتوانم                 بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید              یک جام دگر بگیر ومن نتوانم

 

 

نظر دكتر ديناني در مورد كار كريم فيضي

دكتر ديناني در پايان مقدمه شعاع شمس مي نويسد:

چندى پيش، جناب آقاى كريم فيضى كه نه تنها نويسنده و اهل قلم است، بلكه‏در مورد مصاحبه و گفت‏وگو داراى ذوق خاص بوده، از توانايى ويژه‏اى برخوردار است، خواستار شد كه درباره ديوان شمس، گفت‏وگويى به صورت پرسش و پاسخ بايكديگر داشته باشيم. حقيقت اين است كه چون به سختى و مشكل بودن اين كار واقف ‏بودم، از پاسخ مثبت امتناع ورزيدم و مشكلات اين كار را با ايشان در ميان گذاشتم؛ اما ايشان با تجربه‏هاى فراوانى كه در اين كار داشت و با بسيارى از اهل قلم و نويسندگان ‏بزرگ اين كشور گفت‏وگو كرده و گفت‏وگوهايش نيز قرين توفيق بوده است، بر اصرارخويش افزود و كار گفت‏وگو درباره «ديوان شمس» انجام گرفت.

نكته‏اى كه يادآورى آن لازم به نظر مى‏رسد، اين است كه: پاسخ نگارنده اين‏سطور به پرسش‏هاى جناب آقاى فيضى بالبداهه بوده و فرصت مراجعه به منابع ومراجع و سخن ديگر انديشمندان در اين باب را نداشته‏ام. آنچه در پاسخ به پرسش‏هاآمده، حاصل ذوق شخصى و نتيجه اطلاعات مختصر و غيرمنظمى است كه در اين باب‏داشته‏ام؛ بنابراين احتمال وجود سهو و خطا در اين گفته‏ها بسيار است و ناچار بايد از خواننده آگاه عذرخواه باشم؛ ولى در اين مسئله نيز ترديد نيست كه سخنان‏ژرف و شطح‏گونه، همواره قابل تفسير است و آنچه در اين اثر آمده، نوعى تفسيربه شمار مى‏آيد. البته اين تفسير براساس موازين و قوانين تفسير انجام پذيرفته وآشنايى با نوع تفكر و سنخ انديشه مولوى، يكى از بزرگترين موازين در اين باب ‏شناخته مى‏شود. آشنايى با مبانى عرفانى نيز مى‏تواند در اين كار نقش عمده و بنيادى ‏داشته باشد.