خاطرات مستوفي

 

مروري بر خاطرات ‌مرحوم عبدالله مستوفي
شرح زندگاني‌من
 


خاندان من :

در سالهاي آخر سدة دوازدهم هجري قمري، در استرآباد (گرگان)، نزد يكي از خان‌هاي ملاّك و متمول قاجار، ميرزايي بود كه در دستگاه خان سمت پيشكاري داشت. ميرزا اگرچه جوان بود، ولي به نظر چنين مي‌رسيد كه تازه‌وارد نيست، زيرا خان قجر نسبت به او اعتماد زيادي داشت و اختيار كليه كارهاي ملكي و احشامي و امور خانگي خود را به او سپرده بود. سهل است، گاه‌گاه كه كارهاي مهمي از قبيل بند و بست با پسرعموها و ساير رؤساي ايل پيش مي‌‌آمد، هميشه صلاح‌بيني‌هاي ميرزا را پيروي مي‌كرد و معلوم بود كه ميرزا با وجود جواني، كه در آن روزها متاع رايجي نبود، توانسته است اعتماد خان را از هر حيث به خود جلب نمايد. امانت و ديانت و صحت عمل ميرزا، در نزد كس و كار و پسرعموهاي خان و حتي ساير رؤساي ايل، شهرت به سزايي پيدا كرده بود و همگي در اين پيشكار خان، به نظر تحسين مي‌نگريستند.چنان كه وقتي آقامحمدخان قاجار، براي بند و بست كار سلطنت از ظاهر شيراز چند روزه خود را به استرآباد رسانده و از ايل خود، قول كمك به مرد و مال گرفته [بود و]، ضمناً ميرزايي براي پيشكاري خود خواسته بود، رؤساي ايل در صلاحيت اين ميرزا براي اين كار ترديدي نكردند و معرفي‌اش نمودند. شك نيست كه خانِ ارباب ميرزا، از اين پيشامد كه موجب برهم خوردن نظم كارهاي شخصي‌اش مي‌شد، خالي از دلتنگي نبود ولي چه مي‌توانست كرد؟

در ايليت قولي داده است و بايد از هيچ‌گونه فداكاري در راه آقامحمدخان كوتاهي نكند و صلاح عمومي ايل را بر صلاح خصوصي ترجيح دهد و حاجت خويش را در مقابل حاجت او فراموش نمايد. در هر حال، ميرزا وارد خدمت آقامحمدخان شد. اين ميرزا، ميرزا اسماعيل، جد من بود..

ميرزا اسماعيل، پسر آقاگنجعلي و او پسر آقاي قنبرعلي بوده است. پدر و جدش در قصبة گركان از آب و ملك خود زندگي مي‌كرده‌اند. از احوال اين دو نفر اطلاعي در دست نيست ولي از اينكه آقاگنجعلي توانسته است به پسر خود تربيتي بدهد كه در سن جواني به مقام پيشكاري خان قجر برسد، معلوم مي‌شود كه اينها، بخصوص پدر ميرزا اسماعيل، داراي زندگاني اربابي بوده‌اند. مزرعه ملي نزديك گركان ملك آقاگنجعلي و دايي ميرزا اسماعيل هم صاحب خط و ربط و محاسب و شايد قسمتي از تربيت ميرزا هم مرهون اقدامات ميرزادايي بوده است.

تاريخ ولادت ميرزا اسماعيل معلوم نيست، ولي مطابق رسم زمان كه اشخاص خيلي جوان را به كاري نمي‌گماشته‌اند، مي‌توان حدس زد كه در اين وقت كمتر از بيست سال نداشته است. موهاي ميرزا، خرمايي و چشمهاي او كبود، و از جوانهاي متدين به شمار مي‌آمده است. از كتابهاي كتابخانه خود كه وقف اولاد كرده همچو برمي‌آيد كه از معلومات فقهي و حديثي هم بي‌اطلاع نبوده است.

ميرزا اسماعيل مي‌گويد: وقتي مي‌خواستيم به مازندران برويم، فصل طغيان رودخانه‌ها بود. براي عبور از رودي به كمك آب‌بازهاي محلي كه گدار را مي‌شناختند، حاجت پيدا كرديم. اسبها را خالي از آب گذراندند. وقتي نوبت به ما رسيد، هر يك از آنها يكي از ما را به دوش كشيدند و به آب زدند. برحسب تصادف آب‌بازي كه من سوار او بودم، با آب باز مركوب آقامحمدخان نزديك هم بودند. خان از راه احتياط كه مبادا آب‌باز قبلاً خريداري شده باشد و سوءقصدي نسبت به او بكند، خود را از گماشتگان آقامحمدخان قلمداده، به مركوب خود توصيه مي‌كرد كه: وقتي خان بزرگ به اين محل مي‌رسد از او خوب پذيرايي كنند و با آب‌باز گردن كلفتي، از آبش بگذرانند. همين كه به آن طرف آب رسيديم، آب‌باز، خان را صحيح و سالم بر زمين گذاشت و گفت: خان! تو چرا خودت را پنهان مي‌كني؟ من به محض ديدار تو را شناختم. تو بايد شاه ايران بشوي. كيست كه بتواند به تو خيانت كند؟! آقامحمدخان چيزي نگفت ولي برخلاف عادت خود، انعام زيادتري به او حواله داد.

*

مازندان هم تسخير شد و در آنجا ميرزا اسدالله نوري (جد خواجه‌نوري‌ها) به خدمت آقامحمدخان وارد شده و كار تداركات جنگي و محاسبه آن به او محول گرديد. تا اين وقت، ميرزا اسماعيل مجبور بود تمام كارهاي قلمي و حسابداري آقامحمدخان را اعم از محاسبات مالياتي و قشوني اداره كند. اين استخدام جديد سبب شد كه سر ميرزا قدري فارغ‌تر شود و در كارهاي استيفاي خود بيشتر دقت نمايد. در سفرهاي جنگي كه هميشه همراه بود به هر جا كه وارد مي‌شدند از اندازه و طرز وصول ماليات و رفتار و اخلاق متصديان ماليه تحقيقات زيادتري مي‌نمود و از روي جزء جمع‌هاي محلي ـ كه در دست عمال ماليه محل بود ـ نسخه‌هايي براي احتياجات آتيه خود تدارك مي‌كرد. اطلاعاتي كه ميرزا اسماعيل در اين سفرهاي جنگي به دست مي‌آورد، چيزهاي ذي‌قيمتي بود؛ زيرا هنوز مركز حكومت ايران در تصرف خوانين زند بود و ميرزا اسماعيل به اطلاعات مالي كه در دفترخانه دولتي شيراز موجود بود، دسترسي نداشت.

***

آغاز يك سلسله

آقامحمدخان پسر محمدحسن‌‌خان و او پسر فتحعلي خان قوانلوي قاجار است. فتحعلي‌خان در زمان شاه سلطان‌حسين صفوي رئيس سواره و ايلخاني ايل قاجار بود. در وقتي كه افغان‌ها اصفهان را محاصره كرده بودند با عده خود به كمك شاه صفوي به اين پايتخت آمده و همين كه ديده است شاه سرگرم اذكار و اوراد و رجال درباري به خيالات خود مشغول‌اند، عده خود را برداشته نزد طهماسب ميرزا پسر شاه كه در نواحي شمال مشغول جمع‌آوري عده و عُدّه براي مقابله با افغان بوده است، رفته و پس از آنكه افغان‌ها اصفهان را فتح و شاه‌ سلطان حسين را كشتند، طهماسب ميرزا را شاه طهماسب خوانده و تقريباً تمام شمال ايران را جمع‌آوري كرده و از طرف شاه طهماسب به لقب نايب‌السلطنه نيز ملقب شده است.

وقتي شاه طهماسب براي تكميل قواي خود به خراسان مي‌رفت، نادر قلي خان افشار با عده سوار خود به توسط نايب‌السلطنه به خدمت او وارد شد. اين نادر قلي‌خان، ندرقلي پسر پوستين دوزي بوده كه در نزد يكي از رؤساي افشار مشغول خدمت شد و به واسطه كياست و لياقتي كه داشته است خان دختر خود را به او داده و بعد از او به رياست عشيره و سواره خان نيز نائل آمده است.

خان افشار بعد از ورود به خدمت شاه طهماسب و دريافت لقب طهماسب قلي، طوري كفايت و درايت به خرج داد كه در مدت كمي بالمرّه دست فتحعلي خان نايب السلطنه را از كارها كوتاه كرد. خان قجر كه خواست با مدعي دست و پنجه نرم كند كاري از پيش نبرد و در ضمن به لواي نظامي به تحريك طهماسب قلي‌خان كشته و در خواجه ربيع، چند كيلومتري مشهد، مدفون گشت و طهماسب قلي‌خان همه‌كاره و بالاخره نادرشاه افشار شد.

بعد از كشته شدن نادرشاه افشار در نزديكي قوچان، محمدحسن خان پسر فتحعلي خان نيز يكي از كله‌هاي پرباد دوره بود كه مي‌خواست خود را به سلطنت برساند. كريم‌خان زند هم كه همين فكر را داشت از بقاياي صفويه، سيدابوتراب نامي را پيدا كرد و اسم سلطنت روي او گذاشت و خود را وكيل‌الرعايا موسوم و جز استرآباد تقريباً تمام ايران را فتح كرد ولي محمدحسن خان سر به اطاعت او درنمي‌آورد و با او زد و خورد مي‌كرد. در يكي از اردوكشي‌ها بعد از شكست جزئي كه از طرف محمدحسن خان به كريم‌خان رسيد، سيدابوتراب از اردوي كريمخان فرار كرد و نزد محمدحسن خان رفت و همين كار سبب نُكس امر كريم‌خان شد و قدم به قدم عقب نشست و نزديك بود محمدحسن خان، او را از شيراز مركز عملياتش هم براند، ولي كريــم‌خان مأيوس نشد و مقاومت كرد و بعد قدم به قدم محمدحسن خان را عقب راند، تا محمدحسن خان ـ كه از قشون كريم خان شكست خورده و در حال فرار بود ـ بين استرآباد و مازندران به دست يكي از همراهانش كشته شد. وقتي كه سر او را در تهران براي كريم خان آوردند، بر فوت نابهنگام او گريست و امر به دفن آن داد و بازماندگان او را كه حسينقلي خان و آقامحمدخان بزرگتر آنها بودند، نوازش كرد و امر داد در دامغان ـ كه محل اقامت پدري آنها بود ـ بمانند.

حسينقلي خان پسر محمدحسن خان بعد از چندي سر از اطاعت پيچيد و عده‌اي دور خود جمع كرد و پادشاه زند را مجبور نمود عده‌اي براي دفع او بفرستد. حسينقلي خان در ضمن جنگ كشته [شد] و اين بود كه كريمخان ناچار شد آقامحمدخان را نزد خود در شيراز نگاه دارد و در آنجا مقيم سازد تا از فتنه و خونريزي جلوگيري كرده باشد.

اين سابقه‌هاي خانوادگي و بخصوص جنگهاي پدر و برادر آقا محمدخان با كريمخان سبب شده [بود] كه آقا محمدخان خود را شخص چهارم از سلسله سلطنت پندارد و برادر و پدر خود را پادشاه و نادر شاه و كريم‌خان را غاصب بداند و اولاد نادرشاه را مانند اولاد غاصب بشناسد و با آنها عداوت بورزد.در اين طرز فكر بر خان قجر ملامتي نيست. لويي هجدهم پادشاه فرانسه نيز در 1815 بعد از تجديد سلطنت خانواده «بوربن» تمام هياهوي بيست و هفت هشت ساله انقلاب كبير فرانسه و دورة سلطنت ناپلئون اول را فراموش كرده، در فرمان اعطاي مشروطه چون خود را وارث لويي هفدهم طفل بدبخت لويي شانزدهم كه در زندان انقلابيون بدرود زندگاني گفته بود مي‌دانست، خود را لويي هجدهم ناميد و تاريخ سلطنت خود را از روز فوت اين طفل تعيين [كرد] و سال 1815 را سال بيستم سلطنت خود اعلام داشت. بلي، اگر اين قبيل افكار در دماغ آقامحمدخان نبود، البته نمي‌توانست خود و خانواده خود را به سلطنت ايران برساند. عبث نبود كه كريم‌خان پادشاه زند از ميان تمام بازماندگانِ اشخاصي كه بر سر سلطنت با او جنگيده بودند، فقط اين يك نفر را تحت نظر خود نگاه داشته و اقامت آزادانه شيراز را براي او حتمي قرار داده بود.

شاه زند، جاه‌طلبي خان قجر را تفرُس نموده، شجاعت و شهامت و عقل و كياست و پشتكار او را به خوبي امتحان كرده بود و مي‌دانست كه اگر آزاد باشد، بر فرض كه موفق به برهم زدن سلطنت او نشود، لامحاله اسباب زحمت و فتنه و خونريزي خواهد شد. با وجود اين، در كارهاي عمومي كشور با او مشورت مي‌كرد و نسبت به او و كس و كار و ايلش به نظر رأفت مي‌نگريست. محمدحسن خان پدر او را هم، او نكشته [بود] بلكه يكي از پسر عموهاي خود او اين كار را كرده [بود] و چنان كه گفتيم كريم‌خان بر اين فوت نابهنگام هم گريسته بود. در زندگاني مادي هم به او فشاري وارد نياورده، اجازه مسافرتهاي چند روزه براي شكار هم به او داده بود ولي هيچ يك از اين رفتارهاي نيك مردانه در خاطر آقا محمدخان اثري نداشت و سبب نمي‌شد كه خود را وارث تاج و تخت، و شاه زند را غاصب نداند و به نظر عداوت در او ننگرد.

خود آقا محمدخان مي‌گفته است كه: خان زند گاهي كه مرا براي مشورت در كارهاي عمومي كشور مي‌خواست مرا مي‌نشاند، من درمشورت خيانت نمي‌كردم، زيرا سلطنت را خاص خود مي‌دانستم، ولي از زير جبّه با چاقوي قلم‌تراش، فرشهاي زيرپاي خود را پاره مي‌كردم و حالا مي‌بينم كه با او دشمني نكرده‌ام [بلكه] فرشهاي پاره كردة خودم به خودم رسيده است و خود كرده را تدبير نيست.

آقامحمدخان از اشتغال به زن و فرزند و تفريحات خانوادگي محروم بوده و از رابطه و رفت و آمد با اعيان محلي هم خودداري مي‌كرد و همواره اوقات خود را به تخيل و تفكر براي نيل به سلطنت صرف مي‌نموده و نقشة كار خود را در عالم خيال مي‌كشيده است. اشتغال به خواندن و نوشتن را كه بهترين سرگرمي‌هاي ايام بيكاري و انزوا و موجب تصفيه خاطر و تزكيه خلق و نجيف‌ترين مشغوليات است، از خان قجري ـ كه جز سواري و جنگ از پدرانش نياموخته است ـ نبايد توقع داشت. آقامحمدخان به قدري از اين كار به دور بوده كه در زمان سلطنتش، ميرزاها و نويسنده‌ها را به تحقير و تعبير «فرني خور» مي‌خوانده است.

پاره‌اي از اخلاق عجيب اين پادشاه را بايد نتيجه همين طرز زندگي و افكار محدود به يك نقطة او دانست. شايد بررسي و دقت در اخلاق و طرز رفتار بستگان نزديك شاه زند كه ممكن بوده است بعد از او دعوي‌هايي داشته باشند، و همچنين اندازة علاقه مردمان فارس نسبت به اين كس و كارهاي شاه زند، بابهاي ديگري هم براي تفكرات او گشوده باشد كه چون اين دو رشته هم از متفرعات همان رشته اصلي است، تغييري در محدود بودن نقطه توجه فكر او ايجاد نمي‌كرده است.

در ايام حبسِ نظر آقامحمدخان در شيراز، خان قجر با بقال گذر معامله داشت. هر وقت مواجبش دير مي‌رسيد، با او نسيه كاري مي‌كرد. گاهي كه از در دكان او مي‌گذشت و ماست و پنير و انگور يا چيزهاي ديگري براي خانه سفارش مي‌داد، بقال هميشه به شاگردش مي‌گفت: «برخيز ماست و پنير و انگور قجري براي خان حاضر كن كه وقتي نوكرشان مي‌آيد معطل نشود.»

روزي خان در غياب بقال از شاگرد پرسيد: «مقصود استاد از اين توصيف قجري چيست؟» شاگرد صاف و پوست‌كنده گفت: «ما چيزهاي وازده دكان را علي حده مي‌گذاريم و به اين صفت آنها را به همديگر مي‌شناسانيم.» آقامحمدخان وقتي شيراز را تسخير كرد، پي اين بقال فرستاد. بقال در خانه وداع و وصيت خود را كرد و به حضور شاه رفت، ولي آقامحمدخان برخلاف عادتش او را نوازش و رئيس صنف بقالش كرد و بقال با لقب «بقال‌باشي» به خانه مراجعت نمود. با آن سابقه اين رأفت از طرف آقامحمدخان از عجايب است، چنان كه بعضي هم گفته‌اند: بقال را سياست كرده است.از اين واقعه، اگر مطابق با واقع باشد مي‌توان محدود بودن زندگي آقا محمدخان و كم‌اهميتي وجودي او را در ايام حبسِ نظر بودنش در شيراز تخمين كرد.

شكار وسيله فرار

كريم‌ خان زند كه خود را وكيل‌الرعايا مي‌خواند و با اين اسم و عنوان از قفقاز تا تركستان و از سليمانيه تا پنجاب بر تمام خاك ايران و اميرنشين‌هاي حول و حوش سلطنت مي‌كرد، سهل است، در اواخر عمرش بصره را هم تصرف كرده بود به بستر بيماري افتاد؛ بيماري‌اي كه روز به روز شديدتر و بالاخره منجر به مرگ او گشت. همين كه حال خان زند سخت شد، آقامحمدخان به عنوان شكار، دو سه روزه از شهر بيرون رفت، ولي هر روز به كنار شهر مي‌آمد و به محلي كه قبلاً قرار گذاشته بود، نظري مي‌افكند و همين كه علامت مخصوص را كه اگر كريم‌خان بدرود زندگي گويد بايد همدست او در آن محل نشان بدهد نمي‌ديد، مراجعت مي‌نمود. تا روزي علامت را در برج معهود ديد و از مرگ كريم خان اطمينان حاصل كرده، راه تهران را پيش گرفت و خود را زودتر از خبر واقعه، به ورامين رسانيد.

مقدمات سلطنت

قبلاً به وسيله يكي از همراهان خود كه جلوتر فرستاده بود، نزديكان خود را از دامغان احضار كرد و عرب‌هاي ورامين را كه نادرشاه از فارس كوچانده در آنجا ساكن كرده بود؛ با خود همدست نمود و با آنها به سمت گرگان شتافت. در آنجا رؤساي تيره خود؛ يعني قوانلوها را با خود متفق نمود و آنها را نزد ساير تيره‌هاي قاجار فرستاد و تمام ايل را با خود همراه كرد و به وسيله ايل خود بر گرگان مسلط و با چريك و سوارة استرآبادي و ايل قاجار، متوجه مازندران گرديد.

آقامحمدخان از خوانين زند وحشتي نداشت، زيرا كريم‌خان را فرزند لايقي نبود و برادران و ساير كس و كارِ رسيده و حاضر كارِ او، اخلاق سلطنت نداشتند و خان قجر به خوبي مي‌دانست كه آنها به جان هم مي‌افتند و خود، خود را از ميان برخواهند داشت و راه او را هموار خواهند كرد. ايل و تباري هم ندارند كه به وسيله آن سلطنت خود را بر مردم تحميل كنند. رسيدن كريم خان به سلطنت به واسطه آشفتگي‌هايي بود كه بعد از نادر شاه پيدا شده و از هر سري صدايي بيرون آمده [بود] و كريمخان توانسته بود ابتدا كشور را به دليري و كارداني خود تسخير، و بعد به بند عدالت و خوشخويي آن را محكم ببندد. تا زماني كه او زنده بود تمام ايران طوق اطاعت او را به گردن گرفتند و همگي با دل و جان به او خدمت مي‌كردند، ولي در ساير خوانين زند آن رشد عقلي و تمدن و پيش‌بيني نبود كه بتوانند دور عَلَم پسر كوچك كريم‌خان گرد آيند و سلطنت را اداره كنند و اين زد و خوردهاي خانگي، بالاخره به يأس مردم از آنها منجر مي‌شد و كار آنها را تباه مي‌كرد. به همين جهت بود كه آقامحمد خان مشغول تسخير ساير بلاد ايران شد و تسخير شيراز را براي بعدتر گذاشت.چيزي كه خيلي مايه نگراني و دردسر آقامحمدخان بود، شورشهايي بود كه برادران او برپا مي‌كردند. اكثر در مواقعي كه سرگرم تسخير ناحيه‌اي بود، خبر مي‌شد يكي از برادرانش با خان‌هاي محلي كه «اخته‌خان» را لايق سلطنت نمي‌پنداشتند بند و بستي كرده و علم خودسري افراشته‌اند. اين بود كه ناچار كار را نيمه تمام مي‌گذاشت و به دفع فتنه خانگي مي‌پرداخت. ولي بعد از غلبه، برعكس كريم‌خان آنها را نابود مي‌كرد. چنان كه دو تن از برادران خود را بر اثر همين قماش پيشامدها، به ديار عدم فرستاده است.

مي‌گويند: وقتي سر برادرانش را كه به امر او بدرود زندگي گفته بودند برايش مي‌آوردند، سربريده را مي‌گرفت و مي‌بوسيد و گريه فراواني مي‌كرد و به وليعهد و برادرزاده خود فتحعلي خان، پسر حسينقلي خان، كه به مناسبت هم اسمي با جدش، به او باباخان لقب داده بود، مي‌گفت: «من براي خاطر... (چند تافحش ركيك) برادران خود را مي‌كشم. اين كارها براي آن است كه تو راحت سلطنت كني!!»

مروري بر تاريخ و خاطرات ‌مرحوم عبدالله مستوفي
اگر شب يك ساعت بلندتر بود...
 


با عده‌اي محدود كارهاي محاسباتي انجام مي‌يافت. چنان‌كه جز ميرزا اسماعيل در كارهاي مالياتي و ميرزا اسدالله‌ نوري ... كسي را نشنيدم.

... ميرزا اسماعيل كه در اكثر سفرهاي جنگي همراه آقامحمدخان بوده است، چنان كه سابقاً هم اشاره شد، به هر جا كه مي‌رسيد از تحصيل اطلاعات مالي، به خصوص به دست آوردن جزء جمع‌هاي مالياتي و اصلاح جزء جمعهايي كه در سفرهاي سابق به دست آمده بود خودداري نمي‌كرد و سفر شيراز و دست يافتن به سوابق و اطلاعاتي كه در اداره مركزي موجود بود كار استيفاي ميرزا را تكميل نمود.

بنابراين، ميرزا اسماعيل با عمل، بيشتر از اداره سر و كار داشت. وصول و ايصال مالياتها با حكام بود. به حاكمي كه به ولايتي مي‌رفت، طوماري مي‌دادند كه در آن ميزان ماليات از روي جزء جمعها، و اطلاعاتي كه ميرزا اسماعيل تهيه كرده بود، جمع و مصارف محلي به خرج آن گذاشته شده بود.

البته اين طومار يا دستورالعمل يا بودجه باقي داشت كه حكام بايد بعد از وصول به مركز بفرستند، يا به حواله مركز بپردازند. در فلان ولايت خرج فوق‌العاده‌اي براي قشون‌كشي پيش مي‌آمد، وجه آن از باقي دستورالعمل ولايات حول و حوش حواله مي‌شد و اگر مازادي مي‌ماند، به مركز منتقل و در خزانه زير كليد شخص شاه حفظ مي‌گرديد.

از روي صورتي كه نزد ميرزا اسماعيل مستوفي و ميرزا اسدالله لشكر نويس بوده، مواجب كشوري‌ها و لشكري‌ها هر ساله پرداخته مي‌شده است.

***

توجه به جانب شيراز

در ظرف مدت ده يازده سال و بذل جهد بي‌شمار، غير از فارس و كرمان تمام نواحي ايران به تصرف آقا محمدخان درآمد. اصفهان هم يكي دو بار دست به دست گشته و موقع آن رسيده بود كه شاه قاجار اين دو ناحيه را هم ضميمه ساير تسخيرات خود نمايد. بنابراين به جانب اصفهان عزيمت [كرد] و آنجا را كه تازه از دست داده بود، مجدداً به سهولت به تصرف درآورده متوجه شيراز شد(1204).

اما كار شيراز با ديوار محكمي كه كريم‌خان گرداگرد آن كشيده و اسلحه‌اي كه در آن جمع كرده بود، به آساني فتح اصفهان نبود بالاختصاص كه بعد از كشمكش‌هاي خوانين زند و قتل و سفك آنها به دست يكديگر، كار سلطنت به جوان رشيد لايقي از شاهزادگان اين خانواده يعني لطفعلي خان رسيده [بود] و اين شاهزاده، با استعداد و شجاعت و شهامت ذاتي در خانواده سلطنت نشو و نما كرده و اخلاق پادشاهي و بزرگي و بلندهمتي و گذشت و رعايت زيردست را از كريم‌خان آموخته بود.



دو حريف

شاهزادة زند كه بعد از پدرش جعفرخان تازه به سلطنت رسيده بود، همين كه از عزيمت آقا محمدخان به جانب شيراز اطلاع حاصل كرد، عده‌اي از پادگان (ساخلو) اين شهر را همراه خود برداشت و براي استخبار از اوضاع دشمن، به سمت اصفهان رهسپار شد. برفرض اينكه با عده زيادي هم روبه‌رو مي‌شد، اهميتي نداشت، به شيراز برمي‌گشت و با عده كاملتري جلوي دشمن در مي‌آمد. [او] اختيار شهر را در غياب خود به حاجي ابراهيم كلانتر واگذاشته بود.

حاجي آقا كه آقامحمدخان با او رابطه برقرار كرده بود، بعد از بيرون رفتن لطفعلي خان روزي سان خبر كرد و درگردش قشون در عمارت دولتي، ترتيبي مقرر داشت كه بتواند از تمام آنها، با عدة كمي كه با خود همدست كرده بود، نزع اسلحه كند و آنها را از در ديگر باغ خارج نمايد، به طوري كه عصر آن روز افراد پادگان شيراز، مثل اشخاص عادي و همه بي‌اسلحه بودند. لطفعلي‌خان در مقابله با آقا محمدخان، همين كه عدة او را زياد ديد، به جنگ مختصري قناعت كرد و براي تكميل قواي خود به جانب شيراز مراجعت نمود، ولي حاجي ابراهيم او را به شهر راه نداد. عدة لطفعلي خان[كه] كم بود، بعد از اين خيانت كمتر هم شد. اما آنچه براي او باقي مانده بود، تا همه جا مصمم بودند. مخصوصاً نابكاري حاجي ابراهيم، آنها را بيشتر عصباني كرده [بود.آنها] همه از جان گذشته، خدمت به لطفعلي خان را استوار ايستادند.

شاهزاده زند با وجود كمي عده، جز حمله به آقا محمدخان چاره‌اي نداشت، زيرا اگر فتح نكرده براي تكميل قواي خود به جناب ديگري مي‌رفت، در او به نظر فراري مي‌نگريستند و اهميتي به او نمي‌دادند. آقا محمدخان در سيوند، چند منزلي شيراز بود. بنابراين شاهزاده زند مصمم شد با عدة كم خود به طور شبيخون بر قشون او حمله برد. براي آزمايش بخت هم كه بود اين حمله از لوازم به شمار مي‌آمد.



شجاعت

شاهزادة زند نيروي كم ولي مصمم خود را، از كنار شيراز به حركت آورد و طوري آنها را به سمت دشمن سوق داد كه كسي مقصد او را نفهميد و شبانه خود را به اردوي آقا محمدخان زد. به اندازه‌اي نقشة شبيخون درست طرح شده بود و افراد با جلادت دست به كار شدند كه توانستند اردوي آقامحمدخان را با عدة كم خود در همه جا برهم بزنند، و همه را فراري بدهند. حتي مستحفظين و سواران خاصة آقا محمدخان هم، كار را تباه دانسته و فرار كرده بودند و جز خود و نوكرهاي مخصوص او، كسي در اردو نمانده بود.



تدبير

همان‌طور كه لطفعلي خان، بعد از خيانت حاجي‌ ابراهيم چاره‌اي جز حمله نداشت، براي آقا محمدخان هم در اينجا چاره‌اي جز ثبات نبود، زيرا اگر خود او هم جا خالي مي‌كرد، مسلماً نمي‌توانست جلوي فراريهاي خود را بگيرد و تا به عراق و دارالمرز و مراكز ديگر نيروهاي خود مي‌رسيد، چيزي از قوه‌اي كه همراه برده بود، دستش را نمي‌گرفت. از كجا كه رؤساي پادگان جاهاي ديگر كه از ترس نيمه مطيع شده بودند، با وجود اين شكست وفادار مي‌ماندند، اين بود كه شاه قاجار هم ثبات به خرج داد و با همان چند نفر خود در سراپرده ماند، و امر داد هنوز صبح صادق ندميده، اذان بگويند.

فراري‌ها خيلي از اردوگاه دور نشده بودند، به طوري كه همه صداي اذان را شنيدند و هر دستة از آنها فرار را منحصر به خود دانست و همگي به اردوگاه برگشتند. در اين ضمن‌ها، هوا هم روشن مي‌شد. شاهزادة زند با وجود شكستي كه به دشمن داده بود، مجبور شد از دشمن شكست خوردة خود فرار كند، زيرا دشمن كمي عدة او را در روشنايي صبح مي‌ديد و همگي گرفتار مي‌شدند. اين بود كه قواي خود را جمع كرده و راه كرمان را كه در آنجا هواخواهاني داشت، پيش گرفت.



اگر شب يك ساعت بلندتر بود؟

اگر يك ساعت شب بلندتر بود، شاهزادة زند مسلماً موفق مي‌شد و آقا محمدخان را دستگير و يا مجبور به فرار مي‌كرد و كار رنگ و روي ديگري مي‌گرفت. بلي، هميشه از اين قبيل عوامل كه آن را به بدبختي يا خوشبختي تعبير مي‌كنيم، در كارهاي اين جهان مداخله دارد و سرنوشت‌هاي بزرگ را تغيير مي‌دهد. چنان كه اگر در شب 16 ژوئن 1815، در واترلو اصلاً باران نمي‌باريد يا باران دو سه ساعتي زودتر شروع مي‌شد و زودتر هم بند مي‌آمد و ناپلئون جنگ را در اول صبح شروع مي‌كرد، مسلماً تا ظهر انگليسي‌ها را شكست مي‌داد و رسيدن بلوخر آلماني با قشون خستة خود كمكي نكرده، در مقابل قشون فاتح فرانسه محو و معدوم مي‌گرديد. يا اگر بر طبق انتظار ناپلئون، گروشي زودتر از بلوخر خود را به ميدان جنگ رسانده بود، جنگ به نفع سركرده و امپراتور فرانسه تمام [مي‌شد] و در هر حال سرنوشت دنيا غير از چيزي مي‌شد كه امروز آن را مي‌بينيم.

باري، تعقيب اين فاتح فراري، كه شايد علت فرار او هم، هنوز بر مغلوبين معلوم نبود، البته خلاف مصلحت بود، زيرا هنوز شهر شيراز مسخر نشده بود و معلوم نبود كه حاجي ابراهيم، به هم عهد تازة خود خيانت نكند و با شاهزادة زند مخصوصاً بعد از اين ضرب شست، بند و بست تازه‌اي ننمايد.

بعد از اطلاع به حقايق و اطمينان از اوضاع بود كه آقا محمدخان به شيراز وارد شد و اول كاري كه كرد خراب كردن ديوارهاي محكم دور آن شهر بود. مي‌گويند در پاره‌اي از جاها اين ديوار به قدري محكم بوده است كه براي خراب كردن آن، به استعمال باروت و ساير تدبيرات محتاج شده‌اند. در چند سال پيش كه در كوچه‌هاي شيراز تغييراتي مي‌دادند، ريشه يكي از اين ديوارها، در ضمن كند و كوب و تسطيح بيرون افتاد. براي بريدن اين ريشة ديوار، كاركنان شهرداري خيلي رنج بردند.

معروف است كريمخان زند در ساختن گل خام پخته آجرهاي بنايي‌هايي كه در شيراز كرده است، تدبيري انديشيده و آن را به منتها درجه استحكام درآورده، و آن تدبير اين بوده است كه مقداري سكه‌هاي كم وزن نقره از قبيل شاهي سفيد، و پنج‌شاهي در ميان خاك‌هايي كه براي گل آن بيخته بودند مي‌پاشيده است تا عمله‌جات براي پيدا كردن آنها گل را دستمالي كنند و طبعاً ورز كاملي به آن بدهند. البته كسي كه در استحكام آجر اين دقت را بكند در ملاط ساختمان هم دقتهاي ديگري به كار مي‌برد، به طوري كه بناهاي كريمخان با وجود زلزله و رطوبت؛ يعني دو عامل بزرگ خرابي بنا، كه در شيراز زياد است، غير از آنچه با زحمت زياد دستي خراب كرده‌اند، همگي پابرجا مانده است. در هر حال، حصار شيراز خراب شد و حاجي‌ابراهيم از اين پيشامد، و از دست دادن وسيله خيانت براي دفعه بعد خيلي مكدر گرديده [بود] اما چاره‌اي جز اطاعت نداشت.

حاجي ابراهيم پسر حاجي محمود و او پسر حاجي هاشم، يهودي‌زاده جديدالاسلامي است كه قبل از كلانتري تمام شيراز، خود و پدرش كلانتر يك محله از اين شهر بوده‌اند و به وسيله اعتماد بي‌مورد لطفعلي‌خان زند به مقام كلانتري‌ فارس نائل شد و به واسطه خيانت به ولي‌ نعمت خود، توانست اسباب ترقي خود و خانواده خود را فراهم كند.



عاقبت خان زند

اما شاهزاده زند بعد از ورود به كرمان، نيروي تازه‌اي جمع‌آوري و برج و ديوار خشتي شهر را محكم كرد و روز به روز بر حوزه استيلاي خود افزود، به طوري كه آقامحمدخان مجبور شد با نيروي زيادي به جانب كرمان برود و شهر را محاصره كند. تپه‌هاي مصنوعي سمت مشرق شهر امروز هم برجا و از روزهاي محاصره اين شهر يادگار مانده است. بالاخره بعد از كشش و كوشش جانبين، غلا و تنگي سبب تسلط محاصرين بر شهر شد. لطفعلي خان از خندق شهر گذشت و با چند تن از خاصان خود به قصد بلوچستان فرار كرد. در بين راه باز به او خيانت كردند. اسب او را سر آخور پي زدند و او را گرفتند و تسليم آقامحمدخان نمودند. آقامحمدخان بعد از ورود به كرمان از هيچ‌گونه قساوت و بي‌رحمي فروگذار نكرد. آنچه توانست گوش و چشم كند و دست و پا بريد. رفتارش نسبت به لطفعلي‌خان بسيار بي‌رحمانه و مخالف انسانيت بود، زيرا در هيچ شرع و منطقي آزار و هتاكي نسبت به كسي كه محكوم به اعدام است روا نيست و بالاخره او را به بدتر وجهي كشت.

قتل لطفعلي‌خان زند؛ يعني آخر شخص سلسله سابق، مدعي بزرگ سلطنت آقامحمدخان را از بين برد و تسلط او را بر تمام خاك اصلي ايران مسلم داشت.

اين وقت (1209) بود كه به اصرار سران قوم، آقامحمدخان تاجگذاري كرد و سر و برِ خود را به تاج و جبه شاهنشاهي ايران زينت داد. ولي من تاكنون سكه‌اي از او نديده و نشنيده‌ام. بايد گفت اگر هم سكه‌اي زده باشد خيلي محدود و شايد منحصر به روزهاي تاجگذاري و جلوس او به سلطنت و براي شگون بوده است.



همه‌كاره سلطنت خويش

رؤسا و خوانين ايلات بر حسب رسم زمان، اداره كارهاي دارايي و زندگي خود را به دست پيشكار مي‌سپردند. حتي اكثر آنها خواندن و نوشتن را هم خلاف حيثيت خاني و رياست مي‌پنداشتند و معتقد بودند كه: خان بايد شمشير خوب بزند. ورزش قلم را به قول آقامحمدخان كار «فرني خورها» مي‌دانستند. ولي آقامحمدخان كه در مدت حبس نظر بودنش در شيراز، جز همان مواجب اعطايي كريمخان درآمدي نداشت، و ممسك و باريك‌بين هم بود، عادت كرده بود كه حساب همه چيز خود را خود داشته باشد. [او] در ايام سلطنتش هم همين رويه را از دست نداد. نداشتن زن و فرزند و تفريحات خانوادگي هم، وقت زيادي براي رسيدگي به حسابها در اختيار او گذاشته بود به طوري كه تمام كارهاي محاسباتي كشور خود را خود رسيدگي مي‌كرد.

شاه به فلان سفر جنگي مي‌رفت؛ در اين سفر به خزانه و دفينه رؤساي محلي كه ياغيگري كرده بودند پي مي‌برد؛ آن‌ها را ضبط مي‌كرد و همراه خود مي‌آورد و در همان خزانه زيركليد خود مي‌ريخت، يا نزد خانواده فلان رئيس دوره نادري مقداري جواهر و طلاي دولتي سراغ مي‌نمود رؤساي آن خانواده را به شكنجه و عذاب وادار مي‌كرد كه دفينه‌هاي خود را اقرار كنند.

هر چه بود مي‌گرفت. كجا مي‌برد؟ در همان خزانه زيركليد خود مي‌ريخت. فلان مصرف فوق‌العاده پيش مي‌آمد، باقي طومارهاي ولايت حول و حوش كفاف اين مصرف را نمي‌داد، از اين خزانه زيركليد شاه پول برمي‌داشتند. چون در تمام اين جنگ‌ها، خودش شخصاً حاضر بود، عمل خيلي ساده مي‌گذشت.

يك نفر امين معين مي‌كرد، پول‌ها را تحويل او مي‌داد و هرچند روز يك بار، مصارف و موجودي او را شخصاً رسيدگي مي‌نمود. بعد از ختم سفر اگر چيزي باقي مي‌ماند، باز به خزانه زير كليد خود مي‌ريخت. اين بود كه در زمان آقامحمدخان، اصول كاغذبازي و حواله و اطلاق خيلي كم بود و به همين واسطه با عده‌اي محدود كارهاي محاسباتي انجام مي‌يافت. چنان‌كه جز ميرزا اسماعيل در كارهاي مالياتي و ميرزا اسدالله‌ نوري در كارهاي محاسبات قشوني، اهل قلم مبرز ديگري را در دستگاه سلطنت آقامحمدخان نشنيده‌ام. آقامحمدخان خود خزانه‌دار و مستوفي‌الممالك و صاحب ديوان دولت خود بوده است.

من در تمام مدت عمر خود، در نظر ندارم فرماني از آقامحمدخان ديده باشم. سجع مهر و امضاي دستخط اين پادشاه را هم تاكنون نديده و نمي‌دانم چه بوده است! در صورتي كه از دوره صفويه و نادرشاه و كريم‌خان زند كه قبل از او بودند، فرامين زياد ديده‌ام و سجع مهر كريم‌خان «يا مَنْ هُوَ بمَنْ رَجاهُ كَريم» را اكثر ديده و شنيده‌اند. بنابراين، آقامحمدخان منشي‌الممالكي هم كه فرمان‌نويسي كند، لازم نداشته و آنچه به نوكرهاي دولت مي‌داده، بدون فرمان بوده است كه فقط از روي صورتي كه نزد ميرزا اسماعيل مستوفي و ميرزا اسدالله لشكر نويس بوده، مواجب كشوري‌ها و لشكري‌ها هر ساله پرداخته مي‌شده است. حافظه عجيب و پشتكار خسته‌نشو و باريك‌بيني، و بالاختصاص حرصي كه به جمع‌آوري مال داشته، او را از اين تجملات اداري بي‌نياز كرده بوده است.



جنونِ جواهر

جواهر و طلا و نقره‌اي را كه نادرشاه از هندوستان به ايران آورده است، به يك ميليارد اشرفي و به نرخ امروز چهارصد ميليارد ريال تخمين كرده‌اند. گذشته از اين، طلاهاي ادوار قبل هم البته در دست مردم بوده و حرص نادرشاه آنها را هم جمع‌آوري كرده است، ولي بعد از اين پادشاه، اخلاف او در سر سلطنت خيلي با هم زد و خورد كردند. چند بار سلطنت اين دست و آن دست گشت و در هر نقل و انتقالي،‌مقداري از اين طلا و جواهر متفرق شد و از ميان رفت. كريم‌خان زند هم كه پول از جز براي كارگشايي نمي‌خواست و به جواهر و تجمل، هيچ معتقد نبود، علاقه‌اي به جمع‌آوري آنها نشان نداده بود، ولي شاه قاجار با اينكه در عدم علاقه به تجمل،‌مثل كريم‌خان بلكه از او هم به تظاهر و ميل به تجمل بي‌علاقه‌تر بو،‌در جمع‌آوري،‌سرآمد تمام مردمان ممسك و باريك‌بين جهان به شمار مي‌آمد. بنابراين،‌هرجا از اين خواسته بويي مي‌برد، سر وقت‌دارنده آن مي‌رفت و تا دانه آخر را ضبط نمي‌كرد،‌آرام نمي‌گرفت و با اينكه جواهر هيچ استعمال نمي‌كرد و سر و بر خود را با حجار كريمه نمي‌آراست،‌عشق شبيه به جنوني به جواهر داشت!

آقا محمدخان براي دست به سر كردن شاهزاده نادري ـ‌ كه كريم‌خان زند به واسطه رعايت حق نمك نادرشاه او را در خراسان باقي گذاشته بود ـ سفري به مشهد رفت. مأمورين شاه،‌شاهزاده نادري نابينا را براي نقدينه و جواهرهاي نادر شاه به شكنجه گرفتند. كس وكار شاهزاده يكي از علماي بانفوذ و حيثيت شهر را،‌به شفاعت نزد شاه فرستاده به وسيله او به شام پيغام دادند كه:«اين پيرمرد عاجز چيزي ندارد. اگر از جواهر و نقدينه چيزي موجود داشت و نمي‌خواست تقديم كند ما براي استخلاص او،‌ خود دفينه‌هاي او را نشان مي‌داديم.»

 

آيينه خاطرات - مروري بر خاطرات ‌مرحوم عبدالله مستوفي(1329- 1275ش)
در اين ديزي‌آب زياد نكنيد!
زير نظر: دكترمحمد كاظم حسينيان -3


1. زندگي عبدالله مستوفي

‏«کم کم موقع درس خواندن من فرا مي‌رسيد، يک روز ساعت خوش کردند و مرا با يک کله قند نيم مني و يک توپ قدک براي آخوند، به مکتب فرستادند.... همين که چشم آخوند به من و بعد از آن به سيني محتوي قند و قدک افتاد، بعد از جواب سلام، چند کلمه‌اي راجع به هوش و شعور من و ‌اين که انشاء الله پسر کار کن معقولي خواهم شد و آقاي سنگين و رنگيني بار خواهم آمد، نظر داد و مرا پهلوي برادرم و نزديک خود نشاند.

عم جزوي هم که براي من قبلاً تدارک کرده بودند. با يک چوب الف کاغذي حاضر بود. آخوند بلافاصله مرا پيش طلبيد. عمه جزو را باز کرد و «هوالفتاح العليم» را با شعر بعدش:

پس مبارک بود چو فرهما

اول کارها به نام خدا

طوطي وار به من آموخت. من هم بدون آنکه اشکال را به آنچه مي‌گويم تطبيق کنم، چوب الف را روي کلمات مي‌گردانم و جمله‌ها عربي و شعر فارسي را تکرار مي‌کردم. آن روز به همين قدر قناعت شد. فردا الفبا را به من آموختند...»

مرحوم عبدالله مستوفي، خالق كتاب نامدار « شرح زندگاني من» در سال 1294 ه. قمري مصادف با 1255 شمسي در محله‌اي كه امروزه سرچشمه خوانده مي‌شود، در تهران متولد شد. خانواده‌اي سرشناس و متدين داشت. از اين رو، به طبع تعليمات ديني و ادبي ديد و به صورت خانوادگي دولتمرد پرورش يافت. در جواني وارد مدرسه سياسي شد که در آن سالها به ابتکار ميرزا حسن خان مشيرالدوله (بعد‌ها معروف به پير نيا) تاسيس شده بود و جزء نخستين فارغ التحصيلان اين مدرسه بود. او در خاطرات خويش به تحصيل و مناسبات خويش و بعد‌ها تدريس و ديگر اشتغالاتش به صورت كامل و در خلال وقايع گوناگون اشاه كرده است. ‏

باري، مرحوم عبدالله مستوفي در مدرسه ياد شده زبان فرانسه را فرا گرفت و با كساني چون علي اکبر دهخدا آشنا شد. ارتباط او با علامه دهخدا به رغم پنج سال و نيم دوري از ايران - به سبب کار در سفارت ايران در پترزبورگ روسيه - هم چنان برقرار ماند. همين موضوع مي‌تواند نشان دهنده اين موضوع باشد كه مستوفي مردي فرهنگي و علمي بود. از مشاغل مرحوم مستوفي مي‌توان به رياست نان تهران در دوران صدراعظمي عين‌الدوله و استانداري ايالت آذربايجان (قبل از تقسيم به شرقي و غربي) اشاره كرد. نوشته اند: در دوران استانداري اش بر آذربايجان، مدتي با سرلشکر محمد شاه‌بختي که فرمانده لشکر آذربايجان بود درگيري داشت و همين موضوع منجر به احضار هردوي آنان به مركز گرديد. مستوفي در بازگشت به تهران به رياست اداره کل ثبت اسناد و املاک منصوب شد.

گرچه عمده سال‌هاي زندگي مستوفي با رجال دولتي و در فراز و نشيب امور مملکت و تجربه ي کاري‌هاي مختلف سپري شد، با اين حال، از روزگار جواني به نويسندگي رغبت تمام داشت به همين جهت، پيوسته به كار نوشتن اشتغال داشت. برخي آثار قلمي وي عبارتند از: ترجمه كتاب انقلاب فرانسه کبير، ابطال الباطل، محاکمه انسان و حيوان، چهل ساعت محاکمه و شرح زندگاني من.

بي گمان مهم‌ترين اثر مستوفي کتاب «شرح زندگاني من» که ظاهرا در طول پنج سال آن را نگاشته است. اين كتاب، يکي از مهم ترين، زيباترين و ماندگار‌ترين نمونه‌هاي حسب حال نويسي در ادب فارسي به شمار مي‌آيد. با اين تفاوت كه مستوفي تحت عنوان تاريخ اداري و اجتماعي دوره قاجاريه، نگاهي نيز به مناسبات سياسي و فرهنگي و حتي اخلاقي و ديني ايران و مهم‌تر از همه شكل گيري نخستين نهادهاي مدني جديد و تحولات گوناگون ايران در طول بيش از 200 سال حكومت قاجاريه داشته است. اين کتاب تصوير زندگي روزانه مردم در صد سال پيش است که به زباني ساده و روان نگاشته شده است. وسعت دامنه ي اطلاعات و نکته يابي نويسنده و نيز دقت او در مشاهده بر ارزش کارش افزوده است. علامه قزويني كه در آگاهي و دانايي اش شك نيست، گفته است: بعد از تاريخ بيهقي، تاريخي به زيبايي و شيريني «شرح زندگاني من» نمي‌شناسد.

عبدالله مستوفي، سرانجام در 24 آذر 1329 ه. ش در هفتاد و چهار سالگي در گذشت.‏

در سلسله مقالاتي كه پيش روي داريد، اين كتاب مورد مرور و بازنويسي قرار مي‌گيرد، با اين توضيح كه براي نخستين بار كوشش كرده‌ايم خاطرات شخصي و خانوادگي نويسنده را از آنچه به عنوان تاريخ نوشته است، جدا كنيم. بدين ترتيب، مي‌توان به دو نوع نوشتار دست يافت: شرح احوال و آثار خاندان مستوفي و تاريخ قاجاريه. تا امروز دو شماره از اين سلسله نوشتار تقديم علاقمندان شده است و اينك بخش سوم اين نوشته تقديم مي‌گردد. ‏


2. تاريخ
آن شخص روحاني مي‌گويد:«اول شب بود كه نزد آقامحمدخان رفتم. پرده كه به يك سو شد و وارد اتاق گشتم، ديدم سفره‌اي در وسط اتاق افتاده است و مقدار زيادي جواهر سواره و پياده در وسط آن تل كرده‌اند كه در درخشندگي با آتش بخاري مسابقه مي‌‌كند. شاه در كنار سفره نشسته،‌چند دانه ياقوت درشت در كنارش چيده و در روشنايي شمع مشغول تماشاي آنهاست.

شاه مرا پهلوي خود نشاند. انگشتر ياقوت كوچك خوش آب و رنگي در دست من بود. با وجود كمي روشنايي در اتاق،‌آقامحمدخان متوجه آن گرديد و از من پرسيد:«نگين انگشتر شما چيست؟»گفتم:«ياقوت كوچك كم‌بهايي است.» و ‍‍[آن را] از دست خود خارج كرده،‌براي تماشاي به دستش دادم. مثل يك نفر جواهري زبردست انگشتر مرا با ياقوتهاي خود،‌يكي‌يكي سنجيد و گفت: «اين انگشتر شما از آنهاست كه براي محك و سنجش ساير جواهرات همرنگ خود خيلي خوب است.»‌شايد مقصود او از اين جمله اين بود كه من انگشتر خود را تقديم كنم، ولي من متوجه اين مقصود نشده،‌پيغام كس و كار شاهرخ را به او رساندم. شاه گفت:«شما در اين ادعا چه عقيده داريد؟ آيا راست مي‌گويند؟» گفتم:«دليلي برخلاف گفته آنها ندارم.» خنديد و گفت:«كدام دليل (با اشاره به جواهرهاي سفره) از اينها محكمتر؟ امروز اين قدرش را بروز داده و امشب مابقي را هم بروز خواهد داد!.»

من از اينكه حامل پيغام برخلاف واقعي شده و شفاعت بي‌مورد كرده بودم،‌بسيار ملول گشتم و ساكت نشستم،‌به طوري كه انگشتر از يادم رفت،‌ولي شاه تصور كرد من براي انگشتر پا سفت كرده‌ام و براي اينكه مرا از انتظار بيرون بياورد، از جلوي بخاري سيخي برداشت و به وسيله آن با كمال مهارت نگين كوچك ياقوت انگشتر را از نگين‌دان آن خارج و ميان تل جواهر خود پرت كرد و حلقه آن را به دست من داد و گفت:«يك عقيق خوشرنگ پيدا كنيد و به اين حلقه نصب و دست نماييد،‌براي شما انگشتر عقيق مناسبتر است.» و اين جمله به منزله اجازه مرخصي من بود. فردا شنيدم شاهرخ باقي جواهرها را بروز و تا دانه آخر تحويل داده است.»

بايد گفت

بايد گفت آنچه نادرشاه از هند آورده و آنچه از ادوار قبل در خزانه اين پادشاه جمع‌آوري كن گرد آمده بوده، به واسطه كشمكش اعضاي خانواده‌اش از بين رفته است و اگر آقامحمدخان و باريك‌بيني و خوي جمع‌آوري كن او نبود، ده يك آنچه از اين جواهر [كه] فعلاً موجود است،‌ در خزانه ايران جمع‌آوري نمي‌شد و مانند زر و سيم آن متفرق مي‌گشت و امروز اثري هم از آن نبود. آنچه طلا هم فعلاً در خزانه بانك ملي و پشتوانه اسكناس است، ‌از بقاياي همان زرهاي نادري و زرو سيم موجودي قبل از آنهاست كه خوي جمع‌‌آوي‌‌كن يكي از شاهان سابق، آنها را گرد آورده است. پس به قول يكي از روزنامه‌هاي دوره اخير واقعاً:«ما مهمان نادرشاه افشاريم. آقايان! در اين ديزي آب زياد نكنيد». ولي من مي‌خواهم در اين ميزباني،‌ آقا محمدخان و شخصي ديگر را هم شركت دهم.

باري، شاه قاجار نتوانست درمشهد زياد اقامت نمايد و كارهاي حكومتي آنجا را تمشيت بدهد و براي مطيع كردن اميرنشين‌هاي سرحدي مانند افغانستان و خيوه (خوارزم)‌و بخارا تدبيري بينديشد و آنها را خراجگزار و مطيع كند. كار فوري‌تري، ‌او را به گوشه ديگر كشور طلبيد و بقاياي اين خانواده، تا زمان فتحعلي‌شاه در آنجا به فراغت به حكمراني بي‌رنگ و بوي خود ادامه دادند.

اخلاق يك شاه

آقامحمد خان بسيار ساده زندگي مي‌كرد. در سفرهاي جنگي، ‌حاشيه شخصي شاه خيلي منحصر بود. اكثر در آبداري، جز نان و كوفته چيزي نداشت و بسا اتفاق مي‌افتاد كه همين تدارك هم در كار نبود و در عرض راه به دستياب از قبيل نان و ماست يا نان و پنير قناعت مي‌كرد و با داشتن خروارها زر و سيم كه يا براي مصرف مي‌برد و يا از غارت و يغماي مغلوبين ‌مي‌آورد، از صرف دو سه قران براي رنگين‌كردن سفره سلطنت امساك مي‌نمود.مي‌گويند: وقتي، با برادرزاده عزيز كرده و وليعهد خود باباخان در يك سفره غذا مي‌خورد،‌ باباخان قدري خورش روي پلو ريخت و مشغول خوردن شد. خان‌عمو متوجه اسراف برادرزاده گشت و با بشقاب به پشت دست او نواخت و بعد از چاشني كردن چند فحش به او گفت:«خورش را براي چلو در سفر گذاشته‌اند. روغن و ادويه و گوشت كه در پلوست خورش آن است! تو كه پلو را با خورش مي‌خوري،‌چلو را بي‌خورش خواهي گذاشت. با اين تبذيري كه تو به آن عادت كرده‌اي،‌كار اين كشور تباه است! »

كينه‌‌كشي و انتقام‌جويي اين پادشاه، ‌سرآمد ساير اخلاق بد اوست. چنان كه سابقاً اشاره كرده‌ام رفتار او با لطفعلي‌خان زند به قدري پست و زشت بوده است كه قابل ذكر نيست. اين اندازه قساوت و سنگدلي درباره كسي كه به زودي بايد جان بسپرد،‌ با هيچ منطقي و عقلي سازگاري ندارد.

بايد گفت اينها نتيجه نقشه‌هايي بوده است كه خان قجر در زمان حبس نظر در شيراز مي‌كشيده و چون بسيار مستبد به رأي بوده، ‌همين كه به سلطنت رسيده است،‌ آنچه از انتقام‌جويي كه در ايام اسارت به مغزش گذشته،‌ تمام و كمال به اجرا رسانده است. شايد محروم بودن از تمايل جنسي هم در اين قماش اخلاق او بي‌مداخله نبوده باشد.

آوردن استخوان‌هاي كريم‌خان از شيراز به تهران و دفن آن در محلي كه مستخدمين او درموقع سلام با كفش آنجا بايستند نيز نتيجه افكار زمان اسارت و هوا و هوس انتقام جويانه اوست. ساختن تالار تخت مرمر اين بناي بي‌دروپيكر،‌آن هم در تهران كه پنج شش ماه از سال، اين قماش بنا از سردي هوا قابل سكونت نيست، اگر مطابق با واقع باشد،‌كندن تالار تخت كريم‌خان و حمل آنها از شيراز به تهران و كارگذاشتن آن در تالار تخت مرمر،‌هم نتيجه ديگر ديوانگي‌هاي انتقام‌جويانه و زاده همان افكار زمان اسارت و استبداد رأي اوست. ديگر از اخلاق زشت اين پادشاه،‌سختي احكام اوست.

منتسكيو نويسنده مشهور فرانسه مي‌گويد:«روح حكومت استبدادي ترس است،‌چنان كه روح حكومت قانوني حس شرافت، و روح حكومت ملي تقوا مي‌باشد.» شك نيست كه اگر حكومت استبدادي با ترس توأم نباشد،‌افراد بي‌آزار از دست مردم زورگو راحتي ندارند و عموم مردم از شرارت و مظالم كاركنان دولت و زيردستان شاه ايمن نتوانند بود. ولي عدالت پادشاه مستبد، بايد هميشه مجازات ظالم را به قدر جرم معين كند. آقا محمدخان كمتر اين عدالت را مراعات مي‌‌كرده و رفتار او نسبت به مجرمين،‌طوري بوده كه هميشه آنها طلبكار مي‌شده‌اند.

آبگوشت افشاري

گويند: در وقتي كه آقا محمدخان در يكي از مسافرت‌هاي جنگي خود بود،‌از طرف يكي از خان‌‌هاي تركستان،‌براي رساندن جواب‌ نامه‌اي، سفيري به دربار ايران آمد. معلوم است اين سفارت كاملاً تشريفاتي است و سفير جز نطق رسمي در روز بار، حضور و تسليم جواب‌نامه،‌ و استماع نطق جوابي شاه كاري ندارد.

اعيان كشور مدتي سفير را معطل كردند، شاه نيامد. از طرف ديگر سفير هم بي‌تابي مي‌كرد و مي‌گفت: «مرا به محلي كه شاه در‌آنجاست بفرستيد، زيرا تأخير من موجب نگراني و در مراجعت سبب مؤاخذه از من خواهد شد» .رجال دربار فرستادن سفير را هم به اردوگاه شاه خلاف مصلحت مي‌دانستند.

بالاخره بعد از مشاوره قرار گذاشتند خواهر شاه در تالار سلطنتي پشت پرده بنشيند و سفير را بپذيرد و نطق او را بشنود و نامة او را به توسط خواجه سرا دريافت كند و جواب نطق را يكي از ملازمان درباري از قول خانم بدهد و سفير مرخص شود.

همين كار را كردند. زهرمارخان رئيس ايل افشار كه نام اصلي او نصرالله و به واسطة اخم و عبوسش اين لقب را دريافت كرده بود، براي سركشي به كارهاي ايلي خود به ساوجبلاغ، ده دوازده فرسخي مغرب تهران، كه محل سكونت ايل او بود رفته، در شهر حاضر نبود. وقتي مراجعت كرد و از قضيه خبردار شد، يا واقعاً از روي تعصب اين كار را منافي عصمت مي‌پنداشت، يا براي اينكه بدون استشار از او اين امر صورت گرفته بود، خود را به نفهمي زد و در مشاجره با اعيان دولت و كاركنان تشريفاتي و قلمي بي‌مزگي بسيار نمود، سهل است، يك روز شلاق خود را به كمر زده درب اندرون شاه رفت كه وارد اندرون شود و خواهرشاه را براي اين عمل منافي عفت(!) شلاق‌كاري نمايد! خواجه‌سراها به هر ترتيبي بود او را رد كردند و خواهر شاه را از كتك خوردن نجات دادند.

آقا محمدخان از سفر برگشت. در اولين ملاقات با خانم از واقعه مستحضر شد. فوراً بيرون آمده، امرداد زهرمارخان را بياورند و به دست دژخيم در ديگ بجوشانند. همه مي‌دانستند كه ناداني و تعصب و افراط در دولتخواهي، زهرمارخان را به اين جسارت واداشته و بنابر اين، قابل ترحم است. از طرف ديگر براي چند هزار نفر ايل افشار، كه در ده دوازده فرسخي تهران هستند و ممكن است بر اثر اين اقدام به شورش و بي‌‌نظمي قيام كنند، چه بايد كرد؟ ولي استبداد رأي شاه هم كه هيچ شفاعتي را نمي‌پذيرفت و خيلي اتفاق مي‌افتاد كه شفاعت كننده را نيز به همان مجازات مجرم محكوم مي‌كرد، در كار بود و هيچ كس نمي‌خواست در اين موضوع حرفي بزند.

در هر حال دژخيمان در حياط جلوي عمارت اقامتگاه سلطنتي مشغول مقدمات اجراي حكم‌اند و گرماگرم ديگ را جوش مي‌آورند، زهرمارخان را هم آورده، جبه و لباس روي او را كنده، با پيراهن و شلوار در گوشه‌اي واداشته‌اندو فراش‌باشي هم براي نظارت اجراي حكم ايستاده است.

يكي از رجال درباري، از وجنات شاه تفرّس كرد كه خودش هم از اين حكم سخت پشيمان و يا از شورش ايل افشار نگران است و براي بخشش، برخلاف عادت خود پي شفاعت كننده مي‌گردد.

همين كه مطلب را فهميد، جلو آمد و عرض كرد: «قبلة عالم سلامت باشد بر خود شاه هم پوشيده نيست كه زهرمارخان در اين جسارت عظيم قصد توهين به خواهر شاه را نداشته، به عقيده خود از راه دولتخواهي و تعصب در شاه پرستي، اين گناه ابلهانه را مرتكب شده و جاي آن است كه بر اين احمق رحمت آورند و او را تصدق فرمايند.» همين كه شاه در مقابل اين شفاعت به عادت خودانكاري نكرد باقي رجال هم به جرئت آمدند و هريك چيزي بر نفع محكوم به عرض رساندند. بالاخره با چند تا فحش به زهرمارخان، او را عفو كرد.ابتدا در اتاق و بعد در راهرو و آخرالامر در حياط صداي «عفو كردند، تصدق فرمودند» بلند شد و به گوش فراش‌باشي رسيد. او هم در نوبت خود با صداي بلند شنيده‌ها را تكرار كرد و اين درست در موقعي بود كه ديگ جوش آمده بود و دژخيمها به يخه محكوم چسبيده بودند و او را نزديك مي‌آوردند. كه اگر يك لحظه خبر عفو شاه ديرتر به پاي ديگ مي‌رسيد، آبگوشت افشاري پخته مي‌شد.

زهرمار از لب ديگ برنمي‌گردد

از صداي «عفو فرمودند» فراش‌باشي، دژخيمها دست از گريبان محكوم برداشتند، ولي با كمال تعجب ديدند زهرمارخان با عجله به سمت نردباني كه كنار ديگ گذاشته‌اند مي‌دود. جلوي او را گرفتند و گفتند: «مگر نشنيديد كه شاه شما را بخشيده است؟» گفت: «چرا! اما زهرمار از لب ديگ برنمي‌گردد.» و دژخيمان را عقب مي‌راند و مي‌خواهد از نردبان بالا رود و خود را در ديگ بيندازد، البته دژخيمها ممانعت مي‌كردند، و مدتي اين كشمكش در كار بود، تا بالاخره به امر فراش‌باشي ديگ آب جوش را سرنگون نمودند و وسيله انتحار خان افشار را از بين بردند.

جملة «زهرمار از لب ديگ برنمي‌گردد» مَثَل ساير است و امروز هم در نظاير به كار مي‌رود و از اينجا معلوم مي‌شود كه اين شرح قصه نيست و مطابق با واقع مي‌باشد.

شهر تهران

آقا محمدخان تهران را پايتخت خود قرار داد. براي انتخاب اين شهر ده بيست هزارنفري جهت پايتخت، جز نزديكي اين شهر به بلوكات نسبتاً حاصلخيز و قرب جوار آن به مسكن ايل افشار ساوجبلاغ و عرب ورامين كه هواخواهان او بوده‌اند و همچنين نزديك به استرآباد و مازندران كه در حقيقت ستاد نيروي او بوده است، راهي نمي‌توان فكر كرد. اين پادشاه علاقه‌اي به باقي گذاشتن نام خود از راه ابنية عاليه نشان نداده و از او، جز تخت مرمر كه اسلوب ساختمان آن همان طرز ساختمان تالارهاي عمارت كريم‌خاني شيراز، و اثر هوا و هوس دورة اسارتش بوده است، بنايي معروف نيست. حتي معروف است سنگهاي مرمر ازاره و ستونها و آيينه‌هاي آن را هم از تالار سلام كريمخان كنده و در اينجا كار گذاشته است.

مورخين دورة سلطنت قاجاريه كمتر به ذكر بناهايي كه از هر پادشاهي باقي مانده است پرداخته‌اند و آنچه هم كه نوشته‌اند، طوري نيست كه بتوان با بناهاي موجوده تطبيق كرد. حول و حوش هر پادشاه هم اصراري داشته‌اند كه اگر در بنايي اسم پادشاهان قبل در كتيبه‌اي وجود داشته باشد آن را محو و اسم پادشاه وقت را بنويسانند. به اين جهت است كه معلوم نيست كه ساير ابنيه و عمارات سلطنتي تهران، هريك متعلق به كدام شاه است.

خندق و ديوار دور عمارت سلطنتي، كه حد شمالي آن ميدان سپه و شرقي آن خيابان ناصرخسرو و جنوبي آن خيابان بوذرجمهري و غربي آن خيابان جليل‌آباد (خيام) بوده و پشت خندق ديوار قطور بلندي ازگل داشته است، شايد از كارهاي آقامحمدخان باشد. دورة شهر تهران، ديواري از زمان شاه طهماسب صفوي داشته است. كندن خندق و بزرگ كردن تهران از كارهاي آقا محمدخان است. در هر حال، حدود آن از سمت شمال خيابان برق و سپه و از سمت غرب خيابان شاهپور و از جنوب خيابان اسماعيل بزاز (مولوي) و از مشرق خيابان ري بوده است.

در اواسط سلطنت ناصرالدين شاه، احتياج به بزرگ كردن شهر پيدا شد و خندق از سمت شمال به خيابان شاهرضا و از سمت مغرب به خيابان سي‌متري و از سمت جنوب به خيابان ايستگاه راه‌آهن و از سمت مشرق به خيابان شهباز امروز تغيير يافته و در دورة پهلوي، خندقها پر و خيابانهاي نامبرده به جاي آنها ايجاد شده و شهر تهران به عظمت امروزه رسيده است.

در هر حال بايد گفت: آقا محمدخان كه بيشتر اوقات خود را صرف سفرهاي جنگي مي‌كرده است، وقت فارغي كه صرف ابنيه و تزيين پايتخت كند نداشته است.

اميرنشين‌هاي حول و حوش

بعد از تسخير كشور اصلي ايران و برقراري نظم در اين قسمت، آقا محمدخان به فكر اميرنشين‌هاي حول و حوش هم افتاد.دعوي ايران بر [سر] تركستان خيلي قديمي است.گرجستان هم يكي از اين ايالات سرحدي و اهالي آن اكثر مسيحي و با وجود اين هميشه مطيع دولت ايران بودند و استقلال داخلي آنها از حيث امور مذهبي بود نه كارهاي دولتي، و چون تعصب سني و شيعه هم در كار نبود زحمت اداره آن چندان زياد نبود. حتي گاهي اعتمادالدوله (صدراعظم) هم از گرجي‌ها انتخاب مي‌شد و گرجي‌ها به حكومت ساير بلاد و رياست لشكر هم برقرار مي‌گرديدند. دولت ايران از اين طرز مملكت‌داري ضرري نمي‌برد، زيرا اين ايالات به مناسبت همان استقلال بيش و كم داخلي كه داشتند در مقابل هجوم اقوام خارجي، مردانه مي‌جنگيدند و ايالات مركزي را از دستبرد خارجي محفوظ مي‌داشتند و با اوضاع دوره، اين اسلوب بسيار پسنديده و كم‌زحمت و موجب صلاح طرفين بود.

آمدن افغان‌ها به ايران در زمان سلطنت شاه سلطان حسين صفوي سبب شد كه افغان‌ها هم مثل خيوه و بخارا، شخصيت مهمتري براي خود قائل شوند، ولي نادرشاه اين فكر را از مغز آنها بيرون آورده و آنها را مطيع‌تر از زمان صفويه هم نمود. همين‌طور نسبت به خيوه و بخارا كه بعد از فتح هندوستان، مسافرت جنگي كه بيشتر به گردش نظامي شبيه بود، به سمت تركستان كرد و خان‌ها و رؤساي عشاير آن حدود همگي سر به اطاعت درآوردند و از زمان صفويه هم مطيع‌تر شدند و وحدت سابق كاملاً برقرار گرديد، ولي كريمخان زند چون به رعايت حق نمك نمي‌خواست پاپي اعقاب نادرشاه شود، شاهرخ نابينا را در خراسان به حال خود گذاشت. البته شاهزاده نادري را آن قدرت و توانايي نبود كه خان‌هاي خيوه و بخارا را به اطاعت آورد يا بر افغانستان تحكمي كند، اين بود كه اين سه ايالت سرحدي، تاحدي از پيكر اصلي ايران جدا ماندند و در خودسري جري شدند.

اهالي اميرنشين گرجستان و طوايف مسيحي مذهب شمال قفقاز، با اينكه از ساير ايالات سرحدي سابق‌الذكر كمتر استقلال داشتند و در حقيقت مثل كشور اصلي بودند، با وجود اين، استيلاي روس‌ها بر ايالات شمالي بحر اسود و بسط قدرت و نفوذ آنها تا حدود ايران و هم مذهبي، گرجي‌ها را به جانب آنها متمايل مي‌نمود. حكومت بي‌آزار و عادلانه كريمخان زند و گرفتاري روس‌ها در جاهاي ديگر، خواهي نخواهي آنها را مثل سابق وابسته ايران كرده و از اظهار تبعيت به روسيه مانع بود،‌ ولي بعد از كريمخان تمايل خود را به روس‌ها علني نمودند و از پرداخت ماليات نقدي و خوني به ايران استنكاف كردند.

آقامحمدخان آن قدر جاه‌طلبي داشت كه به تسخير ايالات اصلي ايران قانع نشود و براي مطيع كردن اميرنشين‌ها هم فكري بكند و مسلماً اگر زندگاني‌اش زيادتر بود مي‌توانست اين كار را صورت دهد و حوزه سلطنت خود را به دوره صفويه برساند، ولي از يك طرف اشتغال به خاموش كردن شورشهايي كه اكثر برانگيخته بستگانش بود و از طرف ديگر قتل نابهنگام او، مانع اين كار شد.

قتل در شوشا

آقامحمدخان در اوايل امر يك بار نيرويي به گرجستان برد و به عادت خود، در انتقام‌جويي بيداد كرده و از قتل و نهب و اسر هيچ فروگذار ننمود، ولي مثل مسافرت خراسان كار لازم‌تري، استيلاي تام و تمام او را نيمه‌كار گذاشت. گرجي‌ها كه تا اين وقت در خفا با روس‌ها بند و بست مي‌كردند، به واسطه سفاكي و انتقام‌جويي آقامحمدخان هواخواهي خود را نسبت به آنها آشكارتر كردند، به طوري كه مسافرت جنگي ديگري به اين حدود از لوازم به شمار آمدو يك دفعه ديگر با نيروي كافي به سمت قفقاز عزيمت نمود و در محاصره شوشا، به دست نوكرهاي شخصي خود كشته شد. اواخر 1211 «زتخت آقامحمدخان شد و بنشست باباخان» (1212).

مورخين در سبب قتل آقامحمدخان كوتاه آمده و به احترام شاهان اين سلسله از ذكر سبب واقعي آن خودداري كرده و همين‌قدر نوشته‌اند كه: پادشاه نوكرهاي شخصي خود را براي تقصيري مي‌خواست اعدام كند. چون به او تذكر دادند كه شب جمعه است، كشتن آنها را به صبح شنبه محول كرد. آنها چون از گذشت شاه مأيوس بودند، با هم تباني كردند و شبانه به خوابگاه شاه داخل شدند و او را كشتند و ذكري از تقصير نوكرها ننموده‌اند.

در ايام محاصره شوشا، مقداري خربزه براي شاه آورده بودند كه تحويل آبدار خود نموده و امر داده بود كه هروعده ـ مثلاً ـ نصف يك دانه از آنها را كه يك ظرف مي‌شود، در سفره غذاي او بگذارند. خربزه‌ها زودتر از حسابي كه شاه داشته است تمام مي‌شود. شاه تاريخ روز آوردن خربزه‌ها و اينكه چند دانة آن به مصرف رسيده و چند دانه آن بايد باقي باشد، دقيقاً تعيين مي‌كند و از آبدار، باقيمانده را مطالبه مي‌نمايد. آبدار هم نجات را در حقيقت‌گويي مي‌پندارد و اعتراف مي‌كند كه: با دو نفر از پيشخدمت‌ها آنها را خورده‌اند. شاه براي همين جرم، امر به كشتن هر سه نفر مي‌دهد. بعد از آنكه به خاطر او مي‌آورند كه شب جمعه است، اعدام آنها را به صبح شنبه محول مي‌نمايد و چون محكومين، به تجربه مي‌دانستند كه حكم شاه استيناف‌پذير نيست، شب شنبه سه‌نفري وارد اتاق خواب او شده، كارش را مي‌سازند و جواهرهاي سلطنتي را برداشته، فرار مي‌كنند.
 
مروري بر خاطرات ‌مرحوم عبدالله مستوفي(1329- 1275ش)
تأسيسات دوره قاجاريه
زير نظر: محمد كاظم حسينيان ـ4


1. خاندان من

كتابخوان شاه

ميرزا اسماعيل مستوفي كه در اين سفر( = سفر گرجستان) همراه بوده است مي‌گويد: از موقع بيرون آمدن شاه مدتي گذشت. پيشخدمت‌ها و آبدار هم كه معمولاً طرف استعلام بودند، ديده نشدند. بعضي رجال كه پشت اتاق رفتند، سروصدايي نشنيدند. بالاخره بعضي جرئت كردند و قدم در اتاق گذاشتند و از واقعه خبردار شدند و سران و سركردگان را از قول شاه احضار كردند. همين كه جمع شديم، مطلب افشا شد.

براي حفظ اردو مشورت كرديم. رأي بر اين داده شد كه چيزهاي ذي‌قيمت بين اشخاص رشيدي از حضار كه بتوانند آن را حفظ كنند، تقسيم شود و چيزهاي سنگين‌وزن را جا بگذارند و هركس به هر طريق كه بتواند، خود را به تبريز برساند. از جمله چيزهاي قيمتي، زر و سيمي بود كه من تحويلدار آن بودم و چون شب جمعه حساب خود را علي‌الرسم با شاه گذرانده بودم و باقي آن معلوم و موجود بود، اين باقي را بين حضار تقسيم كردم و رسيد آنها را پهلوي صورت حسابي كه به امضاي دو شب قبل از شاه داشتم، گذاشتم و متفرق شديم.

وقتي كه من از مجلس بيرون آمدم، كتابخوان شاه را ديدم ديوانه‌وار در كنار حياط قدم مي‌زند و به اين شعر كه زادة افكار خودش است، مترنم مي‌باشد:

بتر از شمر و يزيد!

سر نحست كه بريد؟

با پريشان حواسي كه داشتم وضع كتابخوان مرا كنجكاو كرد. نزديك او رفتم دستي به شانه‌اش گذاشتم و پرسيدم: «شما را چه مي‌شود؟» با اشاره به سمت اتاق شاه گفت: «ديشب كار من با اين... به جاي عجيبي منجر شد. رسم ما اين بود كه هر شب كتاب را كه سر بخاري گذاشته بود، برمي‌داشتم و پهلوي رختخواب مي‌نشستم. اين قدر مي‌خواندم تا شاه لحاف را كه تا زير چانه به روي خود كشيده بود، به روي دماغ بكشد. اين علامت مرخصي من بود. برمي‌خاستم كتاب را در جاي خود مي‌گذاشتم و خارج مي‌شدم.

ديشب شاه مرا خيلي دير مرخص كرد. من هم خيلي خسته بودم. به طوري كه اواخر كار، چشمم كار نمي‌كرد.

به هر صورت دماغ شاه زير لحاف رفت. من برخاستم كتاب را سر بخاري گذاشتم كه از در بيرون بروم. شاه گفت: «مردك! جاي كتاب آنجاست؟» من نخواستم محاجه كنم كه شب قبل هم همين جا بوده است. كتاب را برداشتم و در قاقچه‌اي كه پهلوي بخاري بود گذاشتم. باز گفت: «....! جاي كتاب آنجاست؟» پيش خود فكر كردم در اتاق يك طاقچه ديگر، آن طرف بخاري بيشتر نيست، كتاب را به آن طاقچه مي‌گذارم و جانم خلاص مي‌شود. همين كار را كردم. باز گفت: «پدرسوخته! جاي كتاب آنجاست؟!» من از فرط خستگي از خود بي‌خبر شدم. مثل اينكه نمي‌دانم با چه كسي طرفم گفتم: «مردكه پدرسوخته...! پس جاي كتاب كجاست؟ اتاق طاقچه ديگري ندارد كه آنجا بگذارم.»

شاه بلند شد ميان رختخواب نشست، من در حقيقت اين وقت از خواب بيدار شدم و فهميدم چه گوري براي خود كنده‌ام. خود را به روي قدم‌هاي او انداختم و گفتم: «من خواب بودم، نفهميدم چه بر زبانم گذشته است. مرا تصدق كنيد!» شاه گفت: «برخيز». اطاعت كردم، سر پا جلوش ايستادم. گفت: «ببين در اتاقهاي مجاور كسي هست؟» رفتم ديدم در هر يك، يكي دو نفر خوابيده‌اند، برگشتم به عرض رساندم. گفت: «دو چيز ميان جانت رسيده است. يكي حق به جانبي تو كه من عبث به تو اعتراض كرده بودم، ديگري بيدار نبودن كسي كه حرف‌هاي تو را شنيده باشد. حالا هم به تو مي‌گويم هر وقت كسي از آنچه ميان ما گذشته است خبردار شود، آخر عمر توست. برو بخواب!» ولي كجا به چشم خواب رفت. از آن وقت تا نيم‌ساعت قبل هر لحظه منتظر بودم كه از عفو خود پشيمان شود و مرا لاي دست گذشتگانم بفرستد.»



ورود به شهر خوي

بالجمله به منزل خود رفتم. بر اسبم سوار شدم و يك‌تنه به راه افتادم، زيرا در مجلس مشاوره مقرر شده بود جدا جدا حركت كنيم كه بومي‌ها به ما حمله نكنند. به همين واسطه، تا ممكن بود از بيراهه مي‌رفتم. به كنار ارس كه رسيدم آب طغيان داشت. به خوبي اسب خود مغرور شدم و به آب زدم، چيزي نمانده بود كه غرق شوم. برحسب تصادف، وسط رود پايابي پيدا شد. قدري در اين نقطه توقف كردم كه لامحاله اسبم نفسي تازه كند.

در اين ضمن پنج شش نفر ديگر هم به كناره رسيدند و مثل من به آب زدند و مستقيماً به سمت من آمدند. نزديكتر كه رسيدند ديدم سركردة بختياري‌هاست كه با حاشية خود به اينجا رسيده است. اينها چون طرز عبور از آبهاي تند را مي‌دانستند، اسب مرا ميان گرفتند و گذراندند. اينجا باز بر حسب قرارداد از هم جدا شديم. من از شهر خوي سر به در آوردم. در مسجد شهر پياده شدم و روي سكو نشستم، در صورتي كه خودم و اسبم از ديشب گرسنه بوديم و من هيچ پول نداشتم. در اين ضمن زني از مسجد بيرون آمده غرغر مي‌كرد كه: «در مسجد هم كسي كه كاغذ بنويسد نيست، ديگر كجا بروم؟»



من كي‌ام؟

من در استرآباد تركي را ياد گرفته بودم. به او گفتم: اگر اسباب كار باشد من مي‌توانم براي تو كاغذ بنويسم. زَنَك رفت و پس از چند دقيقه كاغذ و قلم و دواتي آورد. قلم را با چاقوي جيبي تراشيدم و به روي آستانه در، قط زدم. كاغذي كه مي‌خواست نوشتم و لوله كردم و سر چسب‌دان هم همراهم بود سر كاغذ را چسباندم، نشاني نوشتم، به دستش دادم. ديدم مي‌خواهد حق تحرير بدهد، گفتم: «قلم و دوات و مازاد كاغذ را، به جاي حق تحرير حساب كن!» دعايي كرد و رفت.

شخص ديگري آمد كه او هم مي‌خواست كاغذي بنويساند. وقتي كه مي‌خواستم براي او كاغذ بنويسم، اسبم كه دست جلوش زير پايم بود حركاتي مي‌كرد و اسباب ناراحتي بود. مردك پيشنهاد كرد اسب را ببرد در طويلة رو به رو ببندد و كاه به آخورش بريزد. اسب را به او دادم، برد بست. تا مراجعه كاغذش تمام شده بود. مي‌خواست دستمزدي بدهد گفتم: «راحت كردن اسب را دستمزد حساب كن!» شخص ديگري آمد مقداري نان و پنير براي خانه‌اش خريده بود. اين شخص هم كاغذ مي‌خواست بنويساند.

من مشغول نوشتن كاغذ سوم شدم. مردك از نان و پنير خود به عادت معمول به من تعارف كرد. چون گرسنه بودم، رد نكردم. چند لقمه به دهن گذاشتم. كاغذ او را هم تمام كردم. ديدم مثل اين است كه خبر پيدا شدن كاغذنويس زبردست منتشر شده است و مشتري‌ها پشت سر هم مي‌رسند. من هم از نوشتن كاغذهاي آنها مضايقه نمي‌كنم، ولي همه مي‌خواهند دستمزد بدهند و من كه خود سير و اسبم سر آخور بسته است نمي‌خواهم از آنها دستمزدي بگير. هريك از راهي مي‌خواهند به من خدمتي بكنند و پيشنهادهايي براي جبران زحمت به من مي‌كنند. در اين ضمن‌ها فراشي آمد و گفت: «حاكم شما را مي‌خواهد.» گفتم: «من كي‌ام؟» گفت: «نمي‌دانم به من گفته‌‌اند اين شخص را كه دم مسجد براي مردم كاغذ مي‌نويسد، بياور.» گفتم: «اسبم در طويلة رو به رو بسته است. برو بياور تا سوار شوم و باهم برويم.» رفت اسبم را آورد و مرا نزد حاكم برد.

به حاكم قضايا از اجمالاً خبر دادم. به من پيشنهاد كرد، مرا با عده‌اي به تبريز برساند. رد كردم. آن شب را در خوي منزل حاكم ماندم. فردا صبح عازم تبريز شدم. ساير سران لشكر و كشور هم بعضي آمده بودند و برخي بعد از من آمدند. افراد سپاه هم، هريك جاني در برده بودند، به رؤساي خود ملحق گشتند، تا فتحعلي شاه كه در شيراز بود، به تهران آمد. ما را احضار كرد و هركس را به كار سابقش گماشت.



2. تاريخ

آقامحمدخان، برادرزاده و وليعهد خود را همواره نزد خود نگاه مي‌داشته و در اكثر سفرهاي جنگي او، فتحعلي شاه هم حاضر بوده ولي در اين اواخر كه حاجي ابراهيم‌خان شيرازي را از شيراز به مركز احضار و به قولي كار صدارت را به او محول داشته است براي اينكه شخصيت با اسم و رسمي را بر پايتخت سابق حكمران نمايد فتحعلي‌خان يا باباخان را به حكمراني و والي‌گري اين ايالت به شيراز فرستاده است.

باري ، كشور گشايي سلطنت قاجار به آقا محمدخان ختم مي‌شود. اگر دست قضا و قدر سياست عمر اين مرد عجيب را در پشت ديوار شوشا ختم نكرده بود، هم توانايي معنوي؛ يعني جاه طلبي و هم نيروي بدني در اين پادشاه به قدري بود كه بتواند حدود ايران را به حدود دورة صفويه برساند و ايالات سرحدي را هم كاملاً مطيع نمايد. وليعهد و جانشين او فتحعلي شاه، مرد اين ميدانها نبود. [او] خزانه‌هاي پر از طلا و جواهر و سلطنتي بي‌مدعي يافت و به همان قناعت كرد و دوره تأسيسات سلطنتي اين سلسله شروع شد.



تأسيسات دورة قاجاريه

از روي گردة صفويه و نادرشاه و كريم‌خان، شالوده تأسيساتي ريختند. ديگر يك نفر لشكرنويس نمي‌توانست همة كارها را اداره كند، زيرا كارها به سادگي زمان آقا محمدخان نبود. ورود چند نفر مستوفي و وجود يك نفر مستوفي الممالك براي بازرسي به كارهايي كه آقامحمدخان شخصاً انجام مي‌داد، لازم آمد. چند نفر ميرزاي جديد مانند ميرزا حسن، پسر ميرزا كاظم؛ و ميرزا محمدتقي، پسر هاشم‌خان؛ و ميرزا هادي، پسر آقاسي بيك، كه نواده‌هاي آقا محسن آشتياني بودند؛ و ميرزا محمدحسين، برادر ميرزا احمد مازندراني معروف به دماغ كج (جد بهزادي‌ها)؛ و عده‌اي ديگر همگي در اين دوره وارد خدمت استيفا شده‌اند.

شاه، مستوفي‌الممالك را از ميان رجال درجه اول و نزديكان خود انتخاب كرد و قلم حواله و اختيار منع و اعطا را به او واگذاشت و اين كار نصيب حاجي محمدحسين‌خان اصفهاني گرديد و بعد از صدارت او، به پسرش عبدالله خان امين‌الدوله رسيد. براي هرچند ولايت يك نفر مستوفي لازم به شمار آمد. خزانه شاه دو قسمت شد: يكي خزانة نقدينه و جواهر موروثي از آقا محمدخان كه باز هم زير كليد شخص شاه باقي ماند؛ و ديگري خزانه دخل و خرج جاري كشور كه براي اين كار هم خزانه‌داري معين گشت. نظر به سابقة ميرزا اسماعيل به ميزان مواجب نوكرهاي دولتي و اطلاع او از درآمد و مازاد ماليات هر ولايت، استيفاي اين خزانه و ضابطي اسناد خرج كل كشور، به او محول گرديد. به علاوه استيفاي اصفهان و ساوه و كردستان و عراق و محلات و طارم و كرمانشاهان نيز در تقسيم استيفايي ولايات، سهم او شد كه در اين چند ولايت مثل ساير هم قطاران جديد خود، مستوفي و در استيفاي خزانه و ضبط اسناد خرج دولتي، مستوفي كل بود.

ماليات نقد كل كشور پنج كرور (دو ميليون و نيم) تومان بوده، ولايات ايران را به پنج قسمت كردند كه هريك، در يك كرور مداخله داشته باشند.

در لشكرنويسي هم همين توسعه داده شد و چند نفر لشكرنويس اضافه گرديد و ميرزا اسدالله خان نوري، لشكرنويس باشي ملقب شد و بالاخره دارندة اين كار را «وزير لشكر» ملقب كردند.

در زمان آقا محمدخان، چنان كه اشاره شد، فرمان خيلي كم صادر مي‌شد. پادشاه مواجب مستخدمين كشوري و لشكري را از خزانه‌اي كه زير كليد خودش بود، مي‌پرداخت ولي در اين دوره به واسطه زياد شدن مشاغل و عده مواجب بگير و جدا شدن خزانه جاري از خزانة دخيره و لزوم نگاهداري حساب، مجبور بودند به هريك فرماني بدهند. بنابر اين منشي‌الممالكي هم لزوم پيدا كرد كه هم وزن مستوفي الممالك بوده، در تحت امر او، فرمان‌نويسان و منشي‌هايي باشند تا كار دفتر مخصوص پادشاه را اداره كنند.

به تقليد دوره‌هاي خيلي قديم، يك نفر هم با لقب صاحب ديواني لازم بود كه صورت اسامي تمام حقوق‌بگيرها و اندازة مواجب آنها را داشته باشد، تا اسم كسي از قلم نيفتد و حيف و ميلي از حدود فرمانهاي صادر شده در كار نيايد.

از روي گرده زمان صفويه يك نفر صدراعظم هم لازم بود كه رئيس تمام اين دواير دولتي باشد و مهام امور را از طرف شاه اداره كند. به تقليد زمان صفويه اين صدراعظم را اعتمادالدوله ملقب كردند و اين شغل و لقب را به حاجي ابراهيم، كلانتر شيراز، كه ديگر حالا حاجي ابراهيم‌خان شده بود محول نمودند. بعضي از مورخين دادن اين شغل و لقب را به حاجي ابراهيم از كارهاي آقا محمدخان نوشته‌اند.

در اصطلاحات دفتري و فرمان‌نويسي گرده‌كار را از زمان صفويه گرفتند و مقرر داشتند كه صدراعظم و مستوفي‌الممالك (وزير دارايي) و منشي‌الممالك (رئيس دفتر مخصوص) و صاحب ديوان پشت فرمانها و براتهاي حوالة وجوه دولتي را طغرا بگذارند و مهر كنند و مستوفيان ديگر هم، تفتيش و نظارت خود را در آنها اجرا نمايند و هريك سوادي از اين فرمانها و بروات بردارند و ضبط كنند تا از تلف و تفريط جلوگيري شود و حق به حق‌دار برسد. اين تأسيسات راجع به كارهاي عمومي دولت بود. تأسيسات ديگري هم براي ابهت سلطنت لازم بود كه بيشتر جنبة شخصي داشت و آنها به قرار ذيل بودند:

حرمخانه (اداره خواجه‌سرايان و كارهاي خانگي)؛ خلوت (اداره پيشخدمتان و فراش خلوتان)؛ آشپزخانه؛‌آبدارخانه؛ قهوه‌خانه؛ اصطبل؛ فيل‌خانه؛ زيندارخانه؛ شترخانه؛ قاطرخانه؛ اسلحه‌خانه؛ غلام‌خانه؛ يساول‌خانه؛ سرايدارخانه؛ زنبورك‌خانه؛ شاطرخانه؛ نقاره‌خانه؛ ايشيك خانه (اداره تشريفات سلطنتي)؛ خزانه؛ ضراب‌خانه و اينها را بيوتات سلطنتي مي‌گفتند. در آينده و به وقت خود از هريك از اين بيوتات و طرز جريان و شغل و كار آنها شرح لازم را خواهم نگاشت.

فتحعلي‌شاه از زر و سيم موجود خزانة زير كليد خود؛ اعم از مسكوك يا شمش يا ظرف يا چيزهاي ساختة ديگر كه صرفه‌جويي آقا محمدخان آنها را ذخيره كرده و در خزانه بدون هيچ ثبت و تربيتي درهم ريخته بود، سكه‌هاي نقره و طلا به وزن و عيار سكه‌هاي دورة صفوي كه از زمان صفويه و اشرف افغان پول طلاي آن به اشرفي معروف شده بود به وزنهاي يك و دو و پنج و ده و بيست و بيست و پنج اشرفي سكه كرد و براي متصدي ضراب‌خانه هم لقب معيرالممالكي را زنده نمود. چون براي سكه كردن مركزيتي در آن زمان نبوده و هر شهري ضراب‌خانه خود را داشت و معيرالممالك هم در عيار تمام آنها نظارت مي‌كرد؛ به اين جهت لقب معيرالممالكي هم يكي از از القاب شغلي به شمار مي‌آمد.



اولاد فتحعلي‌شاه

فتحعلي‌شاه، خواه براي تفريح و تفنن و خواه براي رام كردن رؤساي قبايل و بزرگان ايران، زن زياد مي‌گرفت و اولاد مختلف زياد داشت. به پسرهاي خود لقبهاي باطنطنه مثل: نايب السلطنه، ظل‌السلطان، فرمانفرما، شجاع‌السلطنه، حسام‌السلطنه و ملك‌آرا و زنها و دخترهاي خود را شمس‌الدوله و قمر السلطنه و نظير آنها مي‌خواند.

پسرها را به حكومت ايالات و ولايات مي‌فرستاد و اين شاهزاده‌ها هم بعضي به قدري بي‌مغز بودند كه با برادران خود كه حاكم يكي از ولايت مجاور مي‌شد، بر سر قلمروي حكومت نزاع مي‌كردند و گاهي كار آنها به مقابله و زد و خورد و غالب و مغلوبي و تصرف حوزة حكومت مغلوب هم مي‌كشيد. فتحعلي‌شاه در مقابل اين اوضاع، فقط به نامة ملامت‌آميزي به يكي از دو طرف ـ كه كمتر مورد مهرش بود ـ اكتفا و به همين اندازه تنبيه قناعت مي‌كرد و ندرتاً كار به عزل حضرت والا از مقام خود مي‌رسيد و شايد عزل هم نصيب شاهزادة مغلوب و مطرود مي‌شد و متجاوز بي‌مجازات مي‌ماند.

ميانه اين شاهزاده‌ها، عباس ميرزا نايب‌السلطنه والي آذربايجان، و محمد ولي ميرزا والي خراسان، و محمدعلي ميرزا دولتشاه حاكم كرمانشاهان، مردمان باكفايتي بوده‌اند؛ و عباس ميرزا از همة آنها برازنده‌تر بود، اما حسينعلي ميرزا فرمانفرما، والي فارس چيزي نبوده و با سلام و صلوات حول و حوش، بخصوص زكي‌خان نوري، برادر ميرزا اسدالله خان وزير لشكر و رضاقلي خان هدايت، وزير ايالت كِرّ و كِرّي مي‌كرده است.

رسم بود همراه اين قبيل شاهزاده‌هاي بي‌كفايت، شخص با اطلاعي مي‌فرستادند كه راهنماي شاهزاده باشد و به او «وزير» مي‌گفتند. كار وصول و ايصال ماليات بر عهده وزير بود و شاهزاده از پيشكشي‌هاي حكام جزء و مداخل‌هايي كه وزير پا مي‌انداخت، مي‌چريد.

اولاد مستقيم ذكور و اناث فتحعلي‌شاه در حدود نود نفر بوده‌اند. مخارج بزرگ شدن اين شاهزاده‌ها و شاهزاده‌خانم‌ها و مخارج عروسي و جهيز آنها البته چيزي نبود كه ماليات كم آن دورة ايران كه بيشتر از دو سه ميليون تومان نمي‌شد به آن وفا نمايد و خدا مي‌داند كه چقدر از زر و سيم و جواهر گردآوردة آقا محمدخان كه بدون هيچ حساب زيركليد شخص شاه بوده است؛ به اين مصارف رسيده باشد.

از هر طرف هسته پرت مي‌كنند...

تا پسرها بچه بودند، زير دست لـله تربيت مي‌شدند، ولي چون عدة‌آنها در هر دوره‌اي زياد بودند، چندين پسر را يك لـله اداره مي‌كرده است.براي اينكه بچه ها شاهزادگي به خرج ندهند و از امر و نهي لـله سرپيچي نكنند، يكي دو نفر از پسرهاي بزرگتر را هم بر آنها مي‌گماشتند.

مي‌گويند: وقتي للة يكي از اين دسته شاهزاده‌ها، اتفاقاً مرد ملايم كم سطوتي بوده، و در عوض بيني بسيار بزرگي داشته است. روزي بچه‌ها گوجه مي‌خوردند. يكي از آنها دماغ لـله را نشانه قرار داد و هستة گوجه را به بيني او زد. باقي هم به او تأسي كردند. تيراندازها به قدري بودند كه اگر تيرها هم به نشانه اصابت مي‌كرد، كافي بود كه دماغ لـله دو سه برابر آنچه بود مي‌شد.

لـله به شاه شكايت كرد. شاه بزرگتر بچه‌ها را احضار نمود و با پرخاش گفت: «اين چه بازي است كه سر لـله درآورده‌ايد؟!» شاهزاده عرض كرد: «قربان، به بچه‌ نمي‌توان گفت گوجه نخورد و هستة آن را به دور نيندازد. بايد به لـله گفت كه بيني تو چرا به قدري بزرگ است كه از هر طرف بچه‌ها هسته پرت كنند به دماغ تو مي‌خورد؟»

از وقت‌گذراني‌هاي شاه با زنهايش حكايتهايي گفته‌اند كه چيزهاي مهمي نمي‌باشد و در خور ذكر نيست. از جمله حيله‌اي كه با يكي از زنهاي خود كرده‌، ‌براي مجبور كردن او به پذيرفتن عبدالوهاب خان پسر عبدالله خان امين‌الدوله، پسر حاجي محمدحسين خان اصفهاني به دامادي خود، او را پسر خود معرفي كرده و خانم را واداشته است او را ببوسد و بعد حقيقت را اظهار داشته و به اين تدبير، كار عروسي را به هم بسته است. من تاريخ عضدي را نخوانده‌[ام] ولي شنيده‌ام كه در آنجا هم اين داستان ضبط شده است و عضدالدوله اين شاهكار شاه بابا را ابدي كرده است.

و نيز مي‌گويند: پارچه مشمعي پهن مي‌كرده و روي آن مقداري ابريشم خياطه خرد كرده، مي‌ريخته و به زنهاي خود امر مي‌كرده است با پاي برهنه روي آن راه بروند و به اين وسيله مسابقه در نرمي و زبري پاي آنها برقرار مي‌كرده و به آنها كه خرده ابريشم به پايشان نمي‌چسبيد، جايزه‌اي مي‌داده است.



اعطاي لقب

كار اعطاي لقب از پسرهاي شاه تجاوز كرد و گذشته از صدراعظم و مستوفي‌‌الممالك و منشي‌الممالك و صاحب ديوان و معيرالممالك كه القاب شغلي بود، لقبهاي توصيفي مثل آصف‌الدوله و امين‌الدوله و معتمدالدوله به رجال درباري هم رسيد. حتي منشي‌هاي دوره، القاب دورة صفوي شهرها را هم زنده كردند و مانند دارالسلطنه (تبريز و اصفهان و قزوين) و دارالعلم (شيراز) و دارالامان (كرمان) و دارالمرز (استرآباد و مازندران و گيلان) و دارالايمان (قم) و دارالمؤمنين (كاشان) و دارالعباده (يزد) و بلده طيبه (همدان) و دارالدوله (كرمانشاهان) در مراسلات خود مي‌نوشتند و به تحسين و آفرين شاه، قرين افتخار و مباهات مي‌شدند.

مضحك‌تر از همه، لقبي است كه به شهر تهران داده و اين پايتخت را دارالخلافه خوانده‌اند، در صورتي كه در مذهب شيعه خلافت ابداً عنواني ندارد، و از اين بدتر لقب «خاقان» است كه شاه براي خود تراشيده است. در صورتي كه خاقان تركستان هميشه يكي از چاكران و هندوان سلاطين ايران بوده است. حتي منشي‌ها اين لقب را به آقا محمدخان هم داده، او را «خاقان شهيد» خوانده‌اند. اسكندر بيك منشي، نويسنده كتاب عالم آراي عباسي، هم اين اشتباه را كرده و شاه طهماسب جد شاه عباس را «خاقان» خوانده است.

هر قدر در الفاظ و عبارت طنطنه و بلندپروازي بيشتر شد، همان‌قدر از قدرت واقعي سلطنت كاسته گرديد. هر قدر بيشتر شاه را «ملائك سپاه» و «جمشيد دستگاه» خواندند، روح سلحشوري كه از زمان نادر شاه و كريمخان و آقا محمدخان در قشون ايران مجدداً دميده و ايجاد شده بود، افراد سپاهيان و سركرده‌هاي آنها را بيشتر ترك گفت.